#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_610

دلخوری روزامون رو بگذرونیم!با بوسهی نرمی کنار گوشم هوشیار شدم،از عطرش میتونستم تشخیص بدم که کیه...موهام رو نوازش
کرد و دستش رو بهگردنم کشید با ناز چرخیدم طرفش و اروم لای پلکام رو باز کردم با دیدن فرد غریبه ای کنارم حس کردم روح از
بدنم جدا شد
*
با دیدن فرد غریبه ای کنارم حس کردم روح از بدنم جدا شد جیغ بلندی کشیدم و از خواب پریدم،با نفس نفس نشستم رو تخت و نگاهی به
اطرافم انداختم اتاق تاریک تاریک بود گوشیم رو از کنارم برداشتم و نگاهی به ساعتش انداختم، هفت غروب بود موهام عرق کرده بود
و به پشت گردنم چسبیده بود از جام بلند شدم و با کشی موهام رو بی حوصله بالای سرم بستم باید به ازاد زنگ میزدم هرچه سریعتر
بیاد،شام قرار بود بریم خونه باران...مدام قیافه اون مردی که خوابش رو دیده بودم میومد جلوی چشمام،بعد از زنگ زدن به ازاد لباسم
رو پوشیدم و جلوی تلویزیون نشستم اما بازم ناخواسته فکرم میرفت سمت خوابی که دیده بودم در بازشد و ازاد وارد شد، بی توجه بهش
به تلویزیون خاموش زل زدم،ازپشت نزدیکم شد و بوسه گرمی به گردنم زد،زیرگوشم گفت:
_خوبی عزیزم؟!
بزور لبخندی زدم و گفتم:
_اره عزیزم،برو حاضرشو بریم باران منتظره.
چشمی گفت و حرکت کرد سمت اتاق خوابمون،نگاهم به کت و گوشیش افتاد که کنارم رو کاناپه گذاشته بود،دست دراز کردم وگوشیش
رو برداشتم قفلش رو زدم ولی باز نشد!با تعجب یبار دیگه زدم قفلش رو عوضکرده بود! عصبی خندیدم و گوشی رو پرت کردم رو
کاناپه ، به محض گذاشتن گوشی رو کاناپه شروع کرد به ویبره رفتن،نگاهی به بک گراندش انداختم اسم "زیبا" رو صفحه گوشیش
خاموش روشن میشد بدون ذره ای درنگ جواب دادم:
_بله؟!
صدای متعجب و جذاب دختری پشت گوشی طنین انداخت:
_شما؟!
عصبیگفتم:
_خیلی جالبه زنگ زدین بعد میگین شما؟!
متعجب گفت:

romangram.com | @romangram_com