#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_609
بی نهایت قیافه اش برام اشنا بود ، انگار جایی دیده بودمش!عکسی رو سمتم گرفت و گفت:
_ببین این عکس رو میشناسی؟!
عکس رو از دستش گرفتم،یه عکس دو نفره بود،دو مرد؛یکی از مردا جوانی های پدرم بود با ذوق گفتم:
_این بابامه!
لبخندی زد و گفت:
_من و پدرتیم...
با دقت به عکس زل زدم اقای شمس با مهربانی گفت:
_همسرم خوشحال میشه ببینتت.
عکس رو گذاشتم جلوش و گفتم:
_منم خوشحال میشم ببینمشون!
بقیه صحبتا در مورد کار و این چند وقتی بود که از بابا بیخبر مونده بود هربار که به چهره اش زل میزدم انگار قبلا جایی دیده
بودمش!بعداز دیدار کوتاهی با اقای شمس حرکت کردم سمت خونهی ازاد...آزاد و پدرم از این قضیه خبر نداشتن،خب چیزمهمی نبود که
بخوان بهشون بگم!کلید انداختم و وارد شدم،ازاد شرکت بود،نمیدونست که اومدم اینجا...خسته بودم،فقط مانتو و شالم رو در اوردم و
شیرجه زدم تو تخت خواب،تازه داشت چشمام گرم میشد که تلفن شروع کرد به زنگ خوردن با حرص پلکام رو محکم رو هم فشردم و
سعی کردم صدای زنگ رو نادیده بگیرم،اما بعداز چند لحظه رفت رو پیغام گیر و صدای گیرای زنی پیچید پشت گوشی:
_سلام اقای ادین،لطفا هرچه سریعتر باهام تماس بگیرین کار خیلی مهمی باهاتون دارم.رادارام فعال شد و نشستم رو تخت،هرکی هست و هرکاری داره کارش مربوط به شرکت نیست!چون اگه مربوط به شرکت و کار ازاد
میشد به شرکتش زنگ میزد نه تلفن شخصی خونهاش!این بارم تا داشت چشمام گرم میشد صدای زنگ گوشیم بلند شد!کلافه جیغی کشیدم
و گوشی رو برداشتم...باران بود!ازم میخواست که امشب شام بریم خونشون،فکر بدی نبود اما بهش گفتم که با ازاد هماهنگ میکنم و
بهش اطلاع میدم..ازاد این روزا خیلی درگیر شرکتش بود،کمتر به خودش و من و زندگیمون میرسید بعضی اوقات از این رفتاراش
کلافه میشدم،اما خب بهش حق میدادم ازاد پسر مستقلی بود و برای این مستقل بودنش باید وقت زیادی صرف میکرد،درسته بهم میرسید
و از هرلحاظ مالی و عاطفی تامینم میکرد اما دلم میخواست تو این دوران عقد بیشتر باهم بریم بیرون،بیشتر باهم باشیم و خوش
بگذرونیم..درسته اگه بهش میگفتم نه نمی اورد،اما خب خودش باید میفهمید این موضوعات رو نه اینکه من خودم بهش بگم!..گوشیم رو
گذاشتم رو سایلنت و پرت کردم رو عسلی کنار تختم باید برای زندگیمون یه برنامه ریزی جدی میکردم،نمیشد که همش با کدورت و
romangram.com | @romangram_com