#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_608

_جانم؟!
نفس عمیقی کشیدم وگفتم:
_نتونستی هیچ سرنخی راجب ایمان پیدا کنی؟
چشمکی بهم زد و گفت:
_چرا عزیزم خیلی چیزا پیدا کردم،یگم صبر کنی تا چند وقت دیگه همه چیز درست میشه،همه چیز رو بسپار به من.
لبخندی زدم و به نشانه تشکر بوسه ای رو گونه اش کاشتم کمرم رو نوازش کرد و گفت:
_خیلی خسته ام حوا.
سرم رو به سینه اش تکیه دادم و گفتم:_از چه لحاظ؟!
بوسه ای رو موهام کاشت و گفت:
_دلم میخواد زود عروسی رو به پا کنیم و بریم،فقط بریم اونقدری از اینجا و ادماش دور شیم که هیچکس مارو یادش نیاد،بریم جایی که
فقط منو تو باشیمو خوشبختیمون..
چشمام رو بستم و اون لحظه رو تصور کردم لبخند کمرنگی رو لبام شکل گرفت با لذت زیرلب گفتم:
_منم...
زیرگوشم گفت:
_خیلب دوست دارما..
خودم رو بهش فشردم خیلی وقت بود تشنه این بودم که بهم بگه دوست دارم درسته با کاراش نشون میداد اما خیلی وقت بود به زبون
نیاورده بود...بوسه ای به گردنش زدم و اروم زمزمه کردم:
_منم همینطور..
*
روبه روی اقای شمس نشستم و گفتم:
_مشتاق دیدارتون بودم.
لبخند کجی زد و گفت:
_منم همینطور.

romangram.com | @romangram_com