#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_607

با شرمندگی گفتم:
_اهان شمایین،شماره من رو از کجا اوردین..!با تک خنده ای گفت:
_از دوستان مشترکمون گرفتم،میشه امروز ببینمت؟!
نگاهم رو به صورت پر اخم ازاد دوختم ضربه ای به بینیش زدم و گفتم:
_امروز؟!ساعت چند؟
بوسه ای رو دستم که رو بینیش رو زد با بیخیالی گفت:
_هروقت که خودت مایلی؛من وقتم ازاده..
زیرلب گفتم:
_من فامیلیتون رو هم نمیدونم!
با خنده گفت:
_اوه شرمنده یادم رفت زودتر خودم رو معرفی کنم،شمس هستم!
به ازاد تکیه زدم و گفتم:
_بهتون راجب قرار امروز اطلاع میدم.
_باشه دخترم من منتظرم.
بعداز خداحافظی با اقای شمس گوشی رو گذاشتم رو لبه میز ازاد و گفتم:
_پرا اخمات توهمه!
من رو بیشتر به خودش فشرد و گفت:
_کی بود؟!
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
_یکی از دوستان پدرم،خیلی وقته بابا رو ندیده ازم خواست که یه قراری بذارم همدیگه رو ببینن.
اهانی گفت و دیگه چیزی نپرسید ته ریشش رو نوازش کردم و گفتم:
_ازاد؟!
با موشکافی نگاهی به صورتم انداخت و گفت:

romangram.com | @romangram_com