#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_604

_مرسی از اینکه تا اینجا اومدین
سنگینی نگاهش رو حس میکردم اروم گفت:
_وظیفه ام بود.
سیبک گلوش بالا پایین میشد! نگاهش مدام بین سنگ قبر و من میچرخید،معذب بودم بالاخره سکوت بینمون رو شکست و گفت:
_تو باید حوا باشی درسته؟یادمه اون زمان خیلی کوچیک بودی..
لبخند خجلی زدم و گفتم:
_بله حوام.
نگاهش کشیده شد سمت دستام،با تک خنده ای گفت:
_ازدواج هم کردی..چقدر بزرگ شدی تو دختر...!
سرم رو انداختم پایین و لبخندم رو حفظ کردم از جاش بلند شد،متعاقبا منم از جام بلند شدم کارتی رو سمتم گرفت و گفت:
_این شماره منه،دلم میخواد با پدرتم ملاقاتی داشته باشم اما فعلا بهش چیزی نگو تا باهم هماهنگ کنیم و بیام دیدن پدرت..کارت رو از دستش گرفتم و نگاهی اجمالی بهش انداختم،سری تکون دادم و چشمی زمزمه کردم بعد از خداحافظ ی سرسری ازم دور شد
با چشمام رفتنش رو دنبال کردم،چرا گفت به پدرم چیزی نگم؟اصلا از کجا فهمید مادرم فوت شده؟از کجا فهمید سنگ قبرش
اینجاست؟بنظرم کمی قضیه مبهم بود!دیگه داشت شب میشد بهتر بود که برم،کیفم رو برداشتم و بعداز بوسیدن سنگ قبر مامان از بهشت
زهرا زدم بیرون...همش حس میکردم یکی مثل سایه دنبالمه!..
*
چند هفته ای از اون قضیه میگذشت پشت میزم نشسته بودم و داشتم پرونده ای رو که ازاد برام اورده بود بررسی میکردم،غرق کارم
بودم که متوجه مشکلی تو پرونده شدم پرونده رو برداشتم و حرکت کردم سمت اتاق ازاد،تقه ای به در زدم و وارد شدم ازاد پشت میزش
نشسته بود و سرش رو به پشتی صندلیش تکیه داده بود رو بهش گفتم:
_ازاد اینجا رو یه نگاه بنداز..
سرش رو بلند کرد و نگاهی بهم انداخت،با صدای گرفته ای گفت:
_بیا اینجا ببینم.
با تعجب گفتم:
_چرا صدات گرفته؟!

romangram.com | @romangram_com