#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_603

_ایمان،زندست و پیش عما ِد من اومدم اینجا تا کمی از اون گذشتهی ننگین رو جبران کنم!
با نفرت نگاهم رو ازش گرفتم با صدایی محکم گفتم:
_ما خودمون میتونیم ایمان رو پیدا کنیم،از اینجا برو نمیخوام ببینمت.با صدایی لرزون گفت:
_اشتباه نکن عماد داره نقشه جدیدی میکشه،باید هرچه سریعتر ایمان رو ازاد کنین خواهش میکنم بجنبین!..
بی توجه به حرفش از جام بلند شدم و مسیر خروج رو در پیش گرفتم قبل از اینکه کامل از اتاق خارج شم صدام زد ایستادم اما برنگشتم
با صدای ارومی گفت:
_خوشبختی حوا؟!
حس کردم ته دلم خالی شد با پرسیدن این سوال ناخواسته چهرهی ازاد جلوی صورتم نقش بست لبخندکوچکی زدم و با صدای ارومی
گفتم:
_با قرار گرفتن کنار ازادم..خوشبخت ترین حوای رو زمینم..
اهی که کشید حس کردم جگرم رو سوزوند قبل از اینکه کار احمقانه ای انجام بدم و براش دل بسوزونم از اتاق زدم بیرون
*
تمام مدت فکرم پیش دیدار با سارا و بچهاش بود اون گفت باید هرچه سریعتر ایمان رو نجات بدیم،درسته به خودم تلقین میکردم که نباید
به حرفاش توجه کنم اما نگرانیه کمرنگی تو دلم در حال جوونه زدن بود! مسیر بهشت زهرا رو در پیش گرفتم دلم میخواست با مادرم
درد و دل کنم با گلاب و دسته گلی که گرفته بودم حرکت کردم سمت سنگ قبر مامان....تو نگاه اول متوجه خیس بودن سنگ قبر شدم
رو زمین کنار قبر نشستم و اروم دستم رو به رطوبت قبر کشیدم،تازه بود انگار ینفر درست چند دقیقه قبل از من اینجا بود!نگاهی به
اطرافم انداختم،تک و توک ادم دیده میشد که سر چند تا قبر نشسته بودن نفس عمیقی کشیدم و در گلاب رو باز کردم و قشنگ قبر رو
شستم با شنیدن صدای سلامی سرم رو بلند کردم،نگاهم به مردی مسن و جا افتاده ؛ افتاد دو زانو نشست و فاتحه ای خوند متعجب بهش
زل زدم؛تا بحال ندیده بودمش از فامیلامون نبود بعد از خوندن فاتحه سرش رو بلند کرد و لبخندی بهم زد با کنجکاوی گفتم:
_سلام؛شما مادر منو میشناسین؟
نگاهش رو دوخت به سنگ قبر با صدای ارومی گفت:
_از دوستا ِن قدیمیه پدر و مادرتم وقتی شنیدم که فوت شدن خیلی متاثر شدم..
لبخن ِد غمگینی زدم و زیرلب گفتم:

romangram.com | @romangram_com