#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_602
تک تک حرکاتش رو زیرنظر داشتم با صدای ارومی پرسیدم:
_میخواستی من رو ببینی؟!
این بار سرش رو بلند کرد و مستقیم زل زد تو چشمام با همون صدای خشدار گفت:
_اره..
سوالی گفتم:
_چرا؟!
دستی به گلوش کشید با ناله گفت:
_دارم خفه میشم از شدت این بغض لعنتی!..
چیزی برای گفتن نداشتم!با پوزخندی فقط به حالاتش زل زدم دوباره ادامه داد:
_اومدم برای جبران..
این بار نتونستم خودم رو کنترل کنم و با خنده ای عصبی گفتم:
_جبران؟!جبران چرا؟تو در حقم خیلی لطف کردی ساراجان..!
با عجز پلکاش رو بهم فشرد تا خواست لب باز کنه و حرفی بزنه سربازی در اتاق رو باز کرد و با بچه ای کوچک نزدیکمون شد رو به
سارا گفت:
_مدام بی قراری میکنه!..
سارا دست دراز کرد و بچه رو از دست سرباز گرفت خشک شده نگاهم بین سارا و بچه در حال نوسان بود وقتی نگا ِه خشک شده ام رو
متوجهی بچه دید با لحنی غم زده گفت:
_بچمه..حاصل کثافت کاری عماد!
پشت پلکام میسوخت بچه شروع کرد به گریه کردن،سارا بوسه ای رو پیشانیش کاشت و گفت:
_جانم هیوای مامان چته هیوا جان؟چرا بی قراری میکنی..؟
حس کردم نفسم بالا نمیاد...این اسم...این همون اسمی بود که قبلا با عماد تصمیم گرفته بودیم رو بچمون اگه دختر بود بذاریم..!چند بار
پشت سرهم پلک زدم تا از ریزش اشکام جلوگیری کنم نگاهم خشک شده بود سمت بچه ای که بی نهایت شبیه عماد بود سارا با گذاشتن
پستونک بچه تو دهنش ارومش کرد سرش رو برگردوند سمت من و گفت:
romangram.com | @romangram_com