#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_601
_البته!
ارایش کمرنگی رو صورتم نشوندم و با ازاد از خونه خارج شدیم.ازاد من رو جلوی اداره رسوند و خودش رفت شرکت.اخرین باری که
اومده بودم اینجا رو یادم نمیاد!گوشه لبم رو جوییدم و وارد اداره شدم،یه راست رفتم سمت دفتر کار بابا تقه ای به در زدم و بعداز شنیدن
صدای بابا وارد شدم بابا پشت میز کارش نشسته بود،با دیدنم از جا بلند شد و اومد سمتم مشغول بازی با بند کیفم شدم تو همون حال گفتم:
_چرا گفتین بیام اینجا بابا؟!
نزدیکم شد و گفت:
_باید با یه نفر صحبت کنی.
رادارم فعال شد،زمزمه کردم:
_کی؟!
اشاره کرد باهم از اتاق خارج شیم،حرکت کردیم سمت اتاقی که ته راهرو بود،در اتاق رو باز کرد و گفت:
_برو داخل،به حرفاش خوب گوش بده،عاقلانه تصمیم بگیر!
با تعجب به بابا نگاه کردم نمیفهمیدم چی میگه!کمرم رو گرفت و هولم داد داخل اتاق و در رو پشت سرم بست..حتی خودشم نیومد
داخل!نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم،سایه ای قسمت تاریکی اتاق نشسته بود،نمیتونستم به خوبی صورتش رو ببینم اما از هیکلش
مشخص بود که یه زنه..کمی نزدیکتر شدم با دیدن زنی که رو به روم بود بهت زده سرجام خشک شدم زیر لب زمزمه مانند گفتم:
_سارا؟!
*
زیرلب زمزمه مانند گفتم:
_سارا؟!با شنیدن صدام از جاش بلند شد کمی نزدیکتر شدم تو سایه روشنی اتاق متوجه چشمای نمدارش شدم رو صندلی نشست و اشاره کرد که
بشینم به تبعیت ازش نشستم،از دیدنش شوکه شده بودم انتظار دیدنش رو نداشتم!مشغول بازی با دسته کیفش بود کمی خودم رو جلو
کشیدم و گفتم:
_سلام!
سرش رو بیشتر انداخت پایین و با صدای خشداری گفت:
_سلام.
romangram.com | @romangram_com