#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_600
_مها چرا باید بهت زنگ بزنه؟!
قفل گوشیش رو باز کرد و مشغول ور رفتن باهاش شد،همونجوری زیرلب گفت:
_دخترعمومه،خب ممکنه بهم زنگ بزنه شاید کار مهمی داشته باشه!
پوزخندی زدم و بدون اینکه چیزی بگم تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدم با صدای زنگ گوشیم خودم رو به اتاقم رسوندم و نگاهی
به گوشیم انداختم بابا بود،کمتر مواقعی پیش میومد که بابا از اداره بهم زنگ بزنه!..پس حتما موضوع مهمی باید بهم بگه!..انسر رو لمس
کردم:
_سلام،جانم بابا؟!
صدای خونسرد بابا پیچید پشت گوشی:
_سلام حوا،تنهایی؟!
گوشهی ملحفه ای رو که دور بدنم پیچیده بودم فشردم،با اکراه گفتم:
_نه ازاد پیشمه..!مشخص بود که تعجب کرده!چون قبل از اینکه بره اداره اومده بود پیشم تا از فاصله ای که بین من و ازاد افتاده بود خبردار شه!اما با
اومدن ازاد پیشم همه چیز بهم ریخت.بعد از چند لحظه مکث گفت:
_ازت میخوام بیای اداره. مطلب مهمی رو باید بهت بگم!..
با تعجب گفتم:
_الان؟!
با لحن محکمی گفت:
_اره الان!
چشمی گفتم و خداحافظی کردم،دیگه وقتی برای دوش گرفتن نداشتم،لباسم رو پوشیدم ازاد وارد اتاق شد و با دیدنم که در حال حاضرشدن
بودم گفت:
_کجا؟!
خط چشمم رو برداشتم و مشغول کشیدن شدم تو همان حال گفتم:
_بابا زنگ زد گفت برم اداره کارم داره،میتونی برسونی منو؟!
کش و قوسی به خودش داد و گفت:
romangram.com | @romangram_com