#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_599

مها بلند شد:
_وای ازاد..!
اخمی که رو صورتم بود شدید تر شد با خونسردی گفتم:_سلام مهاجان ازاد خوابه،مشکلی پیش اومده؟!
حتی از پشت گوشی هول شدنش برام ملموس بود!با تته پته گفت:
_سلام حوا جان خوبی عزیزدل؟! راستش یه مشکل کوچیک پیش اومده که میخواستم با ازاد در میون بذارم!
گوشهی ناخنم رو جوییدم و گفتم:
_چه مشکلی؟!
بعداز چند لحظه مکث گفت:
_زیاد مهم نیست خانومی ببخش مزاحم شدم،خداحافظ!
پوزخندی زدم و زمزمه کردم:
_هرجور راحتی،خداحافظ.
گوشی رو قطع کردمو تو دستم فشردم...با همون ملحفه دورم حرکت کردم سمت اشپزخونه و موزی از یخچال برداشتم و خوردم دوباره
گوشیش تو دستم لرزید شماره ناشناسی بهش اساماس داده بود،قفل گوشیش رو باز کردم و نگاهی به متن اسامس انداختم
"امروز ساعت پنج بیا برای اخرین صحبتا"
اخرین صحبت؟با کنجکاوی رفتم تو پوشه اساماساش اماخالی بود!با استرس اون شماره رو گرفتم بعد از چند بوق برداشت اما حرفی نزد
لب هام رو محکم بهم فشردم تا مبادا چیزی از دهنم بپره..صدای خنده ارومی اومد و بعدش بوق ممتد گوشی بهم یاد اوری کرد قطع
کرده!لعنتی ای زیرلب گفتم و از جام بلند شدم با بلند کردن سرمنگاهم به ازاد افتاد که تو قاب در ایستاده بود و با اخمی داشت نگاهم
میکرد
*
ازاد با طمانینه قدمی به سمتم برداشت و گفت:
_گوشی بنده دست شما چیکار میکنه؟!
سعی کردم موضع خودم رو حفظ کنم،اخم کمرنگی رو چهرم نشوندم قدمی نزدیکش شدم و با باز کردن کف دستش گوشیش رو گذاشتم تو
دستش،با طعنه گفتم:

romangram.com | @romangram_com