#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_597

*
با کلافگی گفت:
_تو الان دردت چیه حوا؟مگه قبلا نمیگفتی این بچه رو نمیخوای؟
پوزخندی زدم و از پشت کامل به در چسبیدم شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_بالاخره اون بچه من بود از وجود من بود تو باعث شدی اون از بین بره!
قدمی به سمتم برداشت و گفت:
_تو فکر میکنی من الان خیلی خوشحالم که همچین اتفاقی افتاده؟باور کن خودم از عذاب وجدان دارم دیوونه میشم،اگه میدونستم اون
جلسه لعنتی قراره به این اتفاق ختم شه عمرا میرفتم..
نیشخندی زدم و گفتم:
_فعلااون جلسه لعنتی! از وجود من و بچه ات مهم تر بود که ولمون کردی و رفتی و حتی به زنگ منم جواب ندادی!
بالاخره گفتم!چیزی رو که پنج بود رو دلم سنگینی میکرد..کلافه دستی به پشت گردنش کشید و گفت:
_حق با توئه.
ایندفعه من قدمی به سمتش برداشتم و با خشونت گفتم:
_با این حرف و اظهار پشیمونی تو دیگه بچه من برنمیگرده ازاد خان!
دستش سفت حلقه شد دور کمرم کمی خودش رو به سمتم خم کردو مماس لبم گفت:
_درد تو فقط بچه اس؟!
دو دستم رو گذاشتم تخت سینه اش و فشاری بهش وارد کردم تا کمی ازش فاصله بگیرم اما بدتر من رو به خودش فشرد و گفت:_اره؟فقط بچه؟!
با اخم گفتم:
_بچه بخشیشه ، اینکه منو نادیده گرفتی اینکه اون ازاد قبل نیستی.
نفسش رو رها کرد تو صورتم و گفت:
_من همون ازاد قبلم حوا بلکه دیوونه تر،منو دیوونه نکن دختر.
لبم به خندهیمضحکی کج شد!خمار زیر گوشم گفت:
_بعدشم تو بخشی که سهله تو وجود منی من چجوری میتونم وجودم رو نادیده بگیرم؟!

romangram.com | @romangram_com