#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_596
_چرا چند روزه ازاد رو پس میزنی؟!
فنجان قهوه رو تو دستم فشردم و گفتم:
_مسئله ای بینمون پیش اومد،باعث شد که دلم ازش بگیره..باعث شد دلم بشکنه من باهاش قهر نیستم من با هیچکس قهر نیستم فقط دلم
میخواد تا چند روز نبینمش همین!
بابا اهی کشید و گفت:
_نمیدونم چی بگم اما مطمئنم اونقدری عاقل هستی که هر مسئله ای پیش بیاد میتونی باهاش مبارزه کنی و از پسش بربیای تو حوای قو ی
منی!
لبخندی به بابا زدم چقدر به این حمایت نیاز داشتم فنجان قهوه رو رو عسلی کنار تختم گذاشتم و پناه بردم به اغوش بابا..چقدر به این
اغوش پر امنیت نیاز داشتم..بوسه ای رو موهام کاشت و گفت:_من دارم میرم اداره مراقب خودت باش،در رو از پشت قفل کن.
لبخندی زدم و چشم کشداری گفتم بوسهی عمیقی رو پیشانیم کاشت و از اتاق خارج شد از اینه نگاهی به موهای ژولیده و چربم انداختم با
انزجار از جام بلند شدم و حوله ام رو برداشتم یه دوش بگیرم بد نیستا!بعد از یه دوش طولانی که حس میکنم کلی سرحالم کرد حولهی تن
پوش صورتیم رو پوشیدم و از حمام خارج شدم کرم مرطوب کننده رو به دست و صورتم زدم و کتابم رو برداشتم و رو کاناپه اتاقم لم
دادم و مشغول خواندنش شدم..با حس صدایی اونم پشت پنجره اتاقم با ترس نگاهی به پنجره انداختم انگار سایه ای پشت پرده اتاقم بود
کتاب رو بستم و از جام بلند شدم،میترسیدم برم کنار پنجره.اروم حرکت کردم سمت در اتاقم میخواستم فرار کنم!..پا تند کردم سمت در
اتاقم و دستمدستگیره رولمس کرد صدای باز شدن پنجرهی اتاقم بلند شد تا خواستم در رو باز کنم صدای اشنای ازاد باعث شد نفس
ترسیده و لرزانم رو به راحتی از ریه هام خارج کنم:
_کجا در میری؟!
به خودم جرات دادم و چرخیدم طرفش با عصبانیت گفتم:
_این چه طرز وارد شدنه؟!نمیگی از ترس سکته میزنم؟
با لبخند شیطونی قدمی به سمتم برداشت و گفت:
_تو این چند روز شما که نذاشتی از در وارد بشم گفتم حداقل گزینه پنجره رو امتحان کنم که دیدم جواب داد!
پوزخندی زدم و دسته به سینه ایستادم با طعنه گفتم:
_شما کلا عادتته حرفا و کارات رو با زور پیش ببری!
romangram.com | @romangram_com