#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_595

نگاهم رو ازش گرفتم و پر بغض گفتم:
_تنهام بذار..
درسته که با سقط بچه نفس راحتی کشیدم!.. اما نمیتونستم منکر این بشم که نصف این قضیه مربوط به ازاد نباشه!اون بهم بی توجه بود
اون منو گذاشت و رفت اون به زنگم جواب نداد!دستم رو تو دستش گرفت و بی توجه به حرفم گفت:
_حوا بخدا من نمیخواستم اینجوری بشه..
پرخاشگر گفتم:
_میگم برو بیرون نمیخوام ببینمت!
زیرلب چیزی زمزمه کرد که نشنیدم اما با قدمایی کوتاه حرکت کرد سمت در و از اتاق خارج شد دردم فراموشم شده بود دیگه!دندونام
رو تو بالش زیر سرم فرو بردم و دستم رو به زیردلم بردم
وحشتناک بود دردش
طاقت فرسا
نفس بُر!
*
بالاخره بعداز چند روز طاقت فرسا که تو بیمارستان بودم مرخص شدم به خواست خودم رفتم خونه خودمون،نمیدونم ازاد به بابا چی گفته
بود که دیگه بابا ازم هیچی نمیپرسید!بالاخره تنها کار مثبتی که انجام داد این بود من رو از شر سوال پرسیدنای بابا راحت کرد!انگار
خودشم میدونست حال و حوصله جواب پس دادن به سوالای توبیخ گ ِر بابا رو ندارم!فنجان قهوه ام رو برداشتم و همونجوری که رو تخت
مینشستم جرعه ای ازش نوشیدم پنج روز بود که ازاد میومد تا ببینمش اما دلم نمیخواست ببینمش!فقط یاد اون روز می افتادم که اون زن
بهش زنگ زد و اون رفت شرکت و بعدش اونقدری کارشون مهم بود که حتی زنگ من رو ریجکت کرد!..تقه ای به در خورد و بابا
وارد شد لبخندی به روم زد و گفت:
_چیکار میکردی؟!
اشاره ای به کتابم کردم که کنارم بود با صدای ارومی گفتم:
_میخواستم کتاب بخونم.
کامل وارد اتاق شد و در رو پشت سرش بست،کنارم رو تخت نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com