#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_594

تکونی که به دستم دادم از خواب پرید و بیدار شد نگاهی به قیافه پریشونم انداخت و با نگرانی گفت:
_منو نصفه جون کردی حوا..
با گریه گفتم:
_درد دارم این درد لعنتی برای چیه!
با گفتن" الان برمیگردم "تند از اتاق خارج شد لب گزیدم و به اشکام اجازه دادم که تند تند رو صورتم جاری بشن بعد از چند لحظه در
باز شد و ازاد با خانم دکتری وارد شد با دیدنش تند گفتم:
_من تو خونه حالم بد شد دیدم خونریزی دارم،اتفاقی برام بچم افتاده؟سالمه؟
دکتر با غم بهم نگاه کرد درسته من این بچه رو نمیخواستم درسته حتی ادرس دکتری رو گرفتم تا برم سقطش کنم اما...اما من در واقع
فقط به زبون میاوردم که این بچه رو نمیخوام!من نمیتونستم وجودی رو که تو وجودمه رو نابود کنم..ازاد نزدیکم شد و با صدای ناراحتی
گفت:
_همش تقصیر منه..اگه زودتر میرسیدم هیچوقت اینجوری نمیشد..
رو به دکتر گفتم:
_بچم..بچم چیشد؟
خانم دکتر نزدیکم شد و با مهربونی گفت:
_استرس و اضطراب داشتی؟
زیرلب گفتم:
_اره!
با محبت دستم رو گرفت و گفت:
_از لحاط جسمی خیلی ضعیف بودی عزیزم استرس و اضطرابت یه طرف منجر شد که خونریزی کنی و بچه سقط شه،تو باید بیشتر به
خودت توجه میکردی هرچند اگه زودتر به بیمارستان میرسیدی ممکن بود که بچه نجات پیدا کنه.. این بچه تازه یک ماهش بود هرچند
هنوزم دیر نیست عزیزم بازم میتونین بچه دار شین،اینجور مشکلا پیش میاد..
نگاه بغض دارم رو کشوندم سمت ازاد..سرش رو انداخت پایین خانم دکتر نگاهی بهمون انداخت و از اتاق خارج شد با خارج شدن دکتر
ازاد نزدیکم شد و با صدایی که قلبم رو میلرزوند گفت:_تقصیر منه لعنت ی..

romangram.com | @romangram_com