#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_592

بود چی بهس گفت که قیافه اش هر لحظه بیشتر از قبل میرفت توهم...نگران رو تخت نشستم..
*
نمیدونم اونی که پشت تلفن بود چی بهش گفت که قیافه اش هر لحظه بیشتر از قبل میرفت توهم...نگران رو تخت نشستم..کمی خودم رو
به سمت تاپم مایل کردم و از گوشه تخت برشداشتم و پوشیدم،ازاد همونجوری که گوشی کنار گوشش بود حرکت کرد سمت کمد و کتش
رو برداشت،پیراهنی برداشت و بهم اشاره کرد که برم دکمه هاش رو براش ببندم.از جام بلند شدم و با نگرانی حرکت کردم سمتش،سرم
به زور تا روی سینه اش میرسید،پیراهن رو تنش کردم و جلوش ایستادم و مشغول بستن دکمه هاش شدم...انگار از پشت تلفن صدای جیغ
و فریاد زنی رو شنیدم!ازاد با عصبانیت گفت:
_خانم محترم میگم اروم باشین من دارم میام..
اخمام رو کشیدم توهم و اخرین دکمه اش رو بستم،خواستم عقب گرد کنم و ازش دور شم اما دستش رو حلقه کرد دور کمرم و مانع از
این کارم شد...خداحافظ ی کوتاهی کرد و تلفن رو گذاشت تو جیب شلوارش...هنوز هم اثار اخم و عصبانیت تو چهرش دیده میشد،خم شد
روم و اروم روی لب هامو بوسید...موهام رو زد کنار گوشم و گفت:
_من دارم میرم شرکت ممکنه کارم طول بکشه،زنگ بزنم باران بیاد پیشت تنها نباشی؟! پدرتم که نیست.
بزور لبخندی زدم و گفتم:
_نه عزیزم تو برو من میخوام یکم استراحت کنم.
نفس عمیقی کشید و زیر لب گفت:
_مراقب خودش باش،اگه خوابت نبرد بهم زنگ بزن که بگم باران بیاد پیشت.
کمی ازش دور شدم و همونجوری که لبه تخت مینشستم گفتم:
_باشه،تو برو.
لبخندی به روم زد و به سرعت از اتاق خارج شد.پتو رو دور خودم پیچیدم و به عقربه های ساعت زل زدم یه دستم رو گذاشتم زیر سرم
و دسته دیگه ام رو گذاشتم رو شکمم.این بچه..ناخواسته فکری به سرم زد.نمیدونستم درسته یا غلطه!اصلا دلم نمیخواست به عواقبش فکر
کنم اما از جام بلند شدم و حرکت کردم سمت گوشیم.شمارهی خاله رو گرفتم بعد از چند بوق برداشت،میدونستم که خاله دهنش قرصه و
چیزی به کسی نمیگه!قضیهی بچه رو مختصر براش توضیح دادم و ازش ادرس دکتری رو خواستم که بتونم بچه رو سقط کنم.حتی از
فکرش هم دلم توهم میپیچید ولی چاره ای جز این نداشتم ما نمیتونیم انقدر زود بچه دار شیم.!.بعداز گرفتن شماره و ادرس دکتر تلفن رو

romangram.com | @romangram_com