#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_590

گفت:
_چرا انقدر خوشبو شدی.
خودم رو لوس کردم و گفتم:
_من همیشه خوشبو بودم!
گردنم رو قلقلک داد و گفت:
_خب حالا پررو نشو!
مشتی به بازوش کوبیدم و گفتم:
_ولم کن میخوام بلند شم!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نذاشتی فوتبال ببینم باید جریمه شی!
*
اخمام رو کشیدم توهم و گفتم:
_میگم ولم کن ببینم!مماس لبم گفت:
_نه باید جریمه بدی مامان کوچولو..
از واژه "مامان کوچولو" حس کردم یچیزی ته دلم تکون خورد دستش رو نوازش وار رو دلم به حرکت در اورد و با لحن عجیبی گفت:
_همیشه ارزو داشتم وقتی که ازدواج کردم زود بچه دار شم..
بعد از چند لحظه مکث گفت:
_حوا بنظرت پسره یا دختر؟!
بی حوصله شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_نمیدونم!
اصلا انگار من رو نمیدید!تو دنیای خودش غرق شده بود خم شد و بوسه ای رو شکمم نشوند چشمام بسته شد،ازاد الان بچه اش رو
بوسید..بچمون..ناخواسته به این بچه ای که هنوز دنیا نیومد انقدر پیش ازاد عزیز بود حسودیم شد!وقتی دید صدایی ازم در نمیاد سرش
رو بلند کرد و به چشمای دلخورم زل زد سرش نشست تو گودی گردنم و گفت:

romangram.com | @romangram_com