#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_589
کمرنگی رو صورتم نشوندم درسته جدیدا خیلی پرخاشگر شده بود اما این حالتش رو هم دوست داشتم!.از اتاق خارج شدم و باهم ناهاری
رو که ازاد از بیرون سفارش داده بود خوردیم بعد از غذا دو فنجان قهوه پر کردم و حرکت کردم سمتش باید راجب قضیه بچه باهم
صحبت میکردیم.رو مبل روبه روییش نشستم و در حالی که با انگشتای دستم بازی میکردم صداش زدم:
_اراد؟!
بدون اینکه نگاهش رو از صفحه تلویزیون که در حال پخش فوتبال بود بگیره با حواس پرتی گفت:
_جانم؟
با من من گفتم:_تکلیف این بچه چی میشه؟!
این بار نگاهش چرخید رو من..نگاه گذرایی بهم انداخت و با اخ ِم ظریفی گفت:
_تکلیفش مشخصه،نگهش میداریم دیگه!
زمزمه مانند گفتم:
_اخه ما هنوز ازدواج نکردیم هنوز تو دوران عقدیم..!
لبخند مهربونی زد و گفت:
_خب بزودی مراسم ازدواج رو به پا میکنیم،قبل از بچه رشد کنه مراسم رو به پا میکنیم عزیزم نگرا ِن هیکلت نباش!
با حرص از جام بلند شدم و پراخم گفتم:
_اما..
نگاهش چرخید سمتم سرش رو بالا گرفت تا بتونه راحت ببینتم،سوالی نگاهم کرد و گفت:
_اما چی؟!
رو دسته مبلی که نشسته بود نشستم و با مظلومیت گفتم:
_من دلم نمیخواد از همین اول بچه داری کنم دلم میخواست تا دوسه سال اول زندگیمون خبری از بچه نباشه!
دستم رو میون دستاش گرفت و با مهربونی گفت:
_عزیزم دیگه نمیشه کاریش کرد،تو دلت میاد بچمون رو از بین ببری؟صد در صد نه. پس بهتره خودت رو با این موضوع وفق بدی!
چند بار دهنم رو باز و بسته کردم تا چیزی بگم اما چیزی به ذهنم نرسید!خواستم دستم رو از دستش بیرون بکشم و از جام بلند شم اما
دستم رو محکم تر کشید با این حرک ِت یهوییش پرت شدم تو اغوشش سفت من رو به خودش فشرد و در حالی که موهام رو بو میکرد
romangram.com | @romangram_com