#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_586

دستای یخ زده ام
پاهای سر شده ام
بدن به صندلی چسبیده ام
و در اخر پرت شدنم به سمت فرمون رو حس کردممثل یه پرده واقعیت انگار داشت از جلوی چشمام رد میشد..انگار ینفر داشت صدام میزد اما قدرتش رو نداشتم تا جوابش رو بدم..دلم
میخواست تا ابد به اون صورت بمونم!داشت موهام رو نوازش میکرد زیر گوشم نجوای عاشقانه سر میداد اما نمیتونستم به خودم
بیام،انگار تو خلسه ای فرو رفته بودم و نمیتونستم جواب کسی رو بدم!حتی فشرده شدن دستام رو تو دستاش حس کردم..این بار انگار
پلکای درونمم بسته شد!دیگه صدایی نشنیدم نوری رو از لای پلکام حس نکردم!انگار به یکباره مردم!
با احساس بوی شدید الکل چشمام رو باز کردم.سردرد عجیبی داشتم،نگاهم رو به پرستاری دوختم که در حال تعویض کردن سرم دستم
بود متوجهی هوشیاریم نشده بود پلکام رو محکم بهم فشردم،ایمان به من زنگ زد ، ایمان من..به من زنگ زد،من داشتم میرفتم
پیشش،اون کامیون لعنتی نذاشت برم اون باعث شد اختیار ماشین از دستم در بره..به سرعت دوباره پلکام رو باز کردم،این بار پرستار
متوجهی هوشیاریم شد با لبخندی عمیق گفت:
_ساعت خواب خانم خوابالو.
با صدای لرزونی گفتم:
_من..من باید برم..
با تعجب بهم زل زد بزور سعی کردم بشینم رو تخت که درد عمیقی زیر دلم پیچید اخ پر دردی کشیدم و دستم رو به زیر دلم گرفتم
پرستار اخمی کرد و گفت:
_کجا بری صبر کن بگم دکتر بیاد..
بعد به سرعت از اتاق خارج شد با بغض به در اتاق خیره شدم حافظه ام برگشته بود الان من به یاد میارم..من بیاد میارم ایمانو من بیاد
میارم محبت ایمانو که بازم به من کمک کرد بازم...بازم خودش رو فدای من کرد در باز شد و مردی با لباس سفید وارد شد با پرسیدن
چند سوال و وقتی مطمئن شد حافظه از دست رفته ام رو بدست اوردم بالاخره دست از سرم برداشت و رفت بیرون نمیدونستم ازاد
کجاست کاش بشه زودتر بیاد و باهم بریم پیش ایمان باهم بریم نجاتش بدیم ایمانم در خطره...
*
با کمک ازاد نشستم داخل ماشین و سعی کردم نسبت بهش بی تفاوت باشم اما وقتی یاد فریادی که تو اتاق سرم زد می افتم همهی وجودم

romangram.com | @romangram_com