#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_585
اولین بار وقتی دیدمش هیچوقت فکرش رو نمیکردم که اون بتونه زندگیم رو زیر و رو کنه
من به اون به چشم یه پسر هوس باز نگاه میکردم نه یه مردی که ممکنه بعدها عاشقانه ای زیرگوشم زمزمه کنه..
اما الان بعد این یکسال بعد این
ِلیکسا لعنتی که ازدواج کرده و دوباره برگشته اینجا تا بازم من رو بی تاب کنه..
نمیخوام یه گذشته اش فکر کنم!
اما اون حق نداشت ازدواج کنه..
اونم زمانی که ساز عاشقیش رو با من کوک کرده بود!
تو حق نداشتی!..
درسته که لحظه ای از اینکه عاشقت بودم و هنوزم هستم پشیمون نیستم اما..تو قرار بود زمستونم رو گرم کنی!نه اینکه از قبل سردترش
کنی.."
پلکام رو بهم فشردم و دوباره صفحه اول رو خوندم بازم هیچی نفهمیدم!من راجب کی داشتم حرف میزدم؟!سرم درد گرفته بود..کتاب رو
بستم و سرم رو به دستم گرفتم ناخواسته اسمی که اومد تو ذهنم رو به زبون اوردم:
_مها..
این
اس ِم کی بود؟!
*
ایمان زنگ زد،اون زنگ زده بود،بهم زنگ زد برم نجاتش بدم..اون زنده بود..
بوم..
بوم..
ماشین محکم خورد به کامیون
صدای زنگ گوشیم لحظه ای قطع نمیشد
تقلاهام واسه نگهداشتن ماشین
چشمای وحشت زده ام
romangram.com | @romangram_com