#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_583

با بهت بهش خیره شدم قطره اشکی رو صورتم سر خورد با بی رحمی گفت:
_اونقدری لوست کردم که الان تو روی من میگی بچه ای که ثمره عشقمونه رو نمیخوای!
داشتم حرفاش رو هضم میکردم که ولم کرد و با قدمایی بلند از خونه زد بیرون.زانوهام سست شد و نشستم رو زمین حرفاش تو سرم اکو
میشد
" زیادی لوست کردم حوا...زیادی لوست کردم! "
دستم رو روی شکمم گذاشتم و اجازهی باریدن اشکام رو صادر کردم*
با حس نوازش صورتم و درد شدیدی که تو صورتم پیچید لای پلکام رو باز کردم با دیدن ازاد فوری اشک تو چشمام جمع شد بازوم رو
گرفت و کمکم کرد سرجام بشینم،وسط پذیرایی خوابم برده بود!از جاش پاشد و حرکت کرد سمت اشپزخونه.با بغض رفتنش رو نظاره
کردم،بعد از چند لحظه ای با کیسه یخ و لیوانی شربت نزدیکم شد لیوان رو سمتم گرفت و با صدای گرفته ای گفت:
_رنگت پریده بخور!
ازش ناراحت بودم..خیلی...خیلی...قلبم رو شکسته بود اون یجوری رفتار کرد که انگار من براش ارزشی ندارم و تنها چیزی که مهمه
بچشه!دستم رو تکیه گاه بدنم کردم و بی توجه بهش از جام بلند شدم جلوم رو نگرفت با قدمایی کوتاه حرکت کردم سمت اتاقمون و بعد
بستن در بهش تکیه زدم و به اشکام اجازه ریزش دادم دوباره دیدمش داغ دلم تازه شد!...بعد از چند لحظه تقه ای به در خورد تند تند
اشکام رو پاک کردم و حرکت کردم سمت تخت پشت به در نشستم،بعد از چند لحظه در باز شد از خش خش لباساش میتونستم بفهمم که
نزدیکم شده.گرمی بدنش رو پشتم حس کردم،با صدای ارومی صدام زد:
_حوا؟!
برنگشتم سمتش...دلم نمیخواست اشکام رو ببینه قطره اشک گرمی لجبازانه رو گونه هام جاری شد...بی صدا با پشت دستم پاکشون کردم
ولی لعنتیا انگار قصد بند اومدن نداشتن!دس ِت داغش رو کمرم نشست و من رو برگردوند سمت خودش...اون یکی دستش رو زد زیر
چونه ام و سرم رو به سمت بالا مایل کرد...غم تو چشماش باعث شد قلبم تو سینه ام فشرده شد...با یه حرکت سرم رو به سینه اش فشرد
و محکم بغلم کرد..توان مقابله و پس زدنش رو نداشتم!..دلم این اغوش رو میخواست تا دوباره دلبری هامو با جون و دل بپذیره و حامیم
باشه..موهام رو نوازش کرد و زیرگوشم با صدای مردونه ای گفت:
_بشکنه دستم که رو تو بلند شد..
با شنیدن اینجمله اش گریه ام شدت گرفت بعدازچند لحظه من رو از خودش جدا کرد و با دستمالی اشکام رو پاک کرد از برخور ِد

romangram.com | @romangram_com