#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_582
_با توام!.. چرا مسئله به این مهمی رو ازم مخفی کردی ازاد؟!
از جاش پاشد و با صدای ارومی گفت:
_میخواستم بهت بگم.....
پریدم بین جمله اش و گفتم:
_میخواستی بگی؟!پس کو؟چرا نگفتی؟چرا من باید بعد باران و هیراد بفهمم که باردارم؟!چرا من باید گوش وایسم تا بفهمم؟
اخم کمرنگی نشست رو پیشونیش بازوم رو اسیر کرد و گفت:
_بریم اتاقمون باهم حرف میزنیم درستش میکنیم!
پوزخندی زدم و تهاجمی بازوم رو از زیر دستش خلاص کردم با طعنه گفتم:
_چیو میخوای درست کنی؟
با مشتی کوبیدم تو شکمم و با جیغ گفتم:
_چیو هان؟!اینو؟! من این بچه رو نمیخوام نمیخوام نمی...
ادامه حرفم با سیلی محکمی که ازاد کوبید تو صورتم تو دهنم ماسید با بهت به ازادی نگاه کردم که قفسه سینه اش از حرص و خشم بالا
پایین میشد تار میدیدمش!قدمی به سمتم برداشت و گفت:
_خب!میگفتی!
باران و هیراد به ارومی لباسشون رو پوشیدن و رفتن سمت د ِر واحد..تاحالا این روی ازاد رو ندیده بودم!ملتمس به باران چشم دوختم اما
پربغض لبخندی به رومپاشید و در واحد رو بست نگاهم رو سر دادم سمت نگاه عصبی ازاد و با اعتماد به نفس گفتم:
_من این بچهی لعنتی رو نمیخوام میفهمی؟!نمی...
از شدت ضربه دومش از پشت محکم پرت شدم رو زمین!باورم نمیشد!از بازوم گرفت و بلندم کرد سمت چپ صورتم به شدت میسوخت
و گرمی خون رو که از بینیم سرازیر میشد رو صورتم رو حس میکردم با نفرت نالیدم:
_خیلی کثیفی!
دسته ای از موهام رو به چنگ گرفت و گفت:
_تو که زن نمونه ای من باید بهت که بارداری؟!تو که زن نمونه ای حتی تاریخ ماهیانه ات یادت نیست؟حتی یاد ماهیانه ات نمی افتی که
چرا این ماه نشدی؟اشتباه کردم انقدر لوست کردم حوا..!
romangram.com | @romangram_com