#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_581

بوسه ای رو گونه ام کاشت و هدایتم کرد سمت میز...اونقدری غذا خورده بودم که دیگه نمیتونستم نفس بکشم!
*
سینی چایی رو برداشتم و وارد پذیرایی شدم...امشب ازاد باران به همراه همسرش رو دعوت کرده بود...اونجوری که بهم گفته بود هیراد
پسرعموم میشد و قبلا خیلی باهم صمیمی بودیم!دیگه حالم داشت از این فراموش ی لعنتی بهم میخورد...بعد از تعارف کردن چای به باران
و هیراد دوچای باقی مونده رو جلوی خودم و ازاد گذاشتم و کنار ازاد نشستم.نگاه هر سه نفرشون بهم یجوری بود!کمی خودم رو به ازاد
نزدیک کردم و جوری که ضایع نباشه زیرگوشش گفتم:
_چیزی شده؟!
لبخندی زد و مثل خودم گفت:
_نه عزیزم!
این نه عزیزم گفتنش یجوری بود!با حس بوی غذام تو اشپزخونه هول زده از جام بلند شدمو وارد اشپزخونه شدم صدای پچ پچی که بعداز
بلند شدنم بلند شد ناخواسته من رو به نزدیک ی در اشپزخونه کشید باران با صدای ریزی گفت:
_چرا تا الان بهش نگفتی ازاد!
ازاد کلافه گفت:
_باران اخه چی میگفتم؟!حوا بزور تونسته من و پدرش و این زندگی رو هضم کنه یباره پاشم بهش بگم بخاطر سهل انگاری من
بارداری؟!
با
ِن
شنید جملهی ازاد چشمام از بهت و تعجب گنده شد ناباور نالیدم:
_باردار!
نتونستم خودم رو کنترل کنم و با قدمایی بلند از اشپزخونه زدم بیرون از شدت خشم و بغض کل هیکلم رو ویبره بود،من باردار بودم و
ازاد قضیه به این مهمی رو ازم پنهون کرده بود با صدای پربغض غریدم:_چرا به خودم نگفتی؟!
با شنیدن صدای بلندم سر هر سه نفرشون برگشت سمت من نگرانی تو نگاهشون موج میزد بدون اینکه ذره ای توجه به باران و هیراد
کنم با خشم غریدم:

romangram.com | @romangram_com