#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_580

لبخندی زدم و منو رو باز کردم،با دیدن اسم غذاها حس کردم که دلم همشونو میخواد!ازاد بعداز چند لحظه گفت:
_خب کدوم؟!
با خنده منو رو سمتش گرفتم و گفتم:
_هرچی خودت میخوای سفارش بده من حس میکنم همشونو میخوام!
ازاد چشمکی زد و گفت:
_باشه پس من سفارش میدم.
بعد به دنبال حرفش گارسون رو صدا زد؛گارسون که به میزمون رسید ازاد از جاش بلند شد و زیرگوشش چیزی گفت.با تعجب بهشون
زل زدم،گارسون با تعجب چیزی یادداشت کرد و ازمون دور شد با کنجکاوی گفتم:
_چی گفتی در گوشش؟!
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_هیچی عزیزم!با اخم گفتم:
_گوشیتو بده حوصلم سر رفته!
دست تو جیبش کرد و گوشیش رو سمتم گرفت بعد از حدود چهل و پنج دقیقه همون گارسون نزدیکمون شد و با لبخند گفت:
_میز غذاتون امادست قربان.
ازاد لبخندی زد و گفت:
_بلندشو.
گنگ از جام پاشدم و دنبالشون کشیده شدم بوی مست کننده غذاها داشت دیوانه ام میکرد ناگهان نگاهم به میز بزرگی افتاد که از هر نوع
غذا مقداری روش چیده و تزئین شده بود.دستم رو جلوی دهنم گرفتم و با صدای ارومی گفتم:
_ازاد....!
زیرگوشم گفت:
_مگه هوس همشون رو نکرده بودی؟!
مشتی به سینه اش کوبیدم و گفتم:
_تو دیوونه ای!

romangram.com | @romangram_com