#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_578

_بریم بخوابیم.
زیرلب گفت:
_نرم خونه؟!
اخمم رو بیشتر تو هم کشیدم و گفتم:
_نه!
مشتی به سینه ام کوبید و گفت:
_زورگو!
*
***ازنگاه حوا***
این بار هم از خواب بیدار شدم ازاد نبود...سرگیجه داشتم،خمیازه ای کشیدم و از جام بلند شدم...یلحظه انگار جلوی چشمام سیاه شد ولی
دستم رو به میز ارایش گرفتم تا از سقوطم جلوگیری کنم پلکام رو محکم رو هم فشردم،بعد از چند لحظه که انگار بهتر شدم حرکت کردم
سمت دستشویی.انگار خونه داشت دور سرم میچرخید،دستم رو به سرم گرفتم،نمیدونم چیشد که زانوهام شل شد و سر خوردم زمین...با
حس اینکه خیلی خوابیدم چشمام رو باز کردم!تشخیصش کار سختی نبود بیمارستان بودم!نگاهم به دس ِت ِس ُرم خورده ام افتاد...سرم رو
چرخوندم و نگاهی به اطرافم انداختم. کسی داخل اتاق نبود!به زور رو تخت نشستم، سرگیجه ام کمتر شده بود اما کامل از بین نرفته
بود.در اتاق باز شد و ازاد وارد شد، با دیدنم که رو تخت نشسته بودم تند نزدیکم شد و با گرفتن بازوم وادارم کرد دوباره دراز بکشم با
نگرانی گفت:
_عزیزدلم بهتری؟!
با تعجب گفتم:
_اره الان بهترم میخوام ببند شم خسته شدم از نشستن..!
بی توجه به حرفم خم شد و بوسه ای طولانی رو پیشانیم کاشت سرش رو برد زیر گوشم و گفت:
_خوبی؟!یکم سرم رو بردم عقب تر تا چشماش رو ببینم با موشکافی نگاهش کردم و گفتم:
_من که اره ولی تو فکر کنم یه مشکلی داریا!
بت لبخند وسیعی گفت:

romangram.com | @romangram_com