#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_577

_خودمم خسته شدم.
بوسه ای رو رونش کاشتم و از جام بلند شدم نگاهی به اشپزخونه انداختم و گفتم:
_شام درست کردی؟!
پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_نخیر.
اخ ِم مصلحتی کردم و گفتم:
_سیاه و کبودت میکنما!
دسته ای از موهاش رو دور انگشتش پیچید و تا خواست حرفی بزنه یهو صورتش درهم پیچید و از جاش بلند شد و دویید سمت دستشویی
با ترس پشت سرش رفتم،اما در دستشویی رو بست و مشغول عق زد شد با نگرانی تقه ای به در زدم و گفتم:
_عزیزم؟!خوبی؟!حوا در رو بزن.
با صدای تحلیل رفته ای گفت:
_خوبم.
بعد از چند لحظه در رو باز کرد نگاهم به قیافه ی زرد شدش افتاد بازوش رو گرفتم و کمکش کردم رو مبلی بشینه جلو پاش زانو زدم تا
هم قدش شم،با نگرانی گفتم:
_مطمئنی خوبی؟!میخوای بریم دکتر؟
لبخند کم جونی زد و گفت:
_نگران نباش عزیزم امروز ناهار فست فود خوردم فکر کنم مسموم شدم.
لخمی کردم و گفتم:
_غذای بیرون رو چرا خوردی؟!لب برچید و با مظلومیت گفت:
_خیلی خوشبو بود نتونستم خودم رو کنترل کنم.
با اینکه خندم گرفته بود اما خودم رو کنترل کردم و گفتم:
_از این به بعد بیشتر به خودت توجه کن.
سر به زیرانداخت و چیزی نگفت با یه حرکت بغلش کردم وگفتم:

romangram.com | @romangram_com