#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_575

_خوبم!
دستش نشست رو شکمم و گفت:
_بخاط ِر زیاده روی دیشب درد نداری؟!
حس میکردم کل وجودم داره اتیش میگیره بزور گفتم:_خوبم!
تو گلو خندید و بوسه ای رو گردنم زد با شیطنت کمی ازم فاصله گرفت و گفت:
_گفتی پس خوبی؟!
اخمی کردم و گفتم:
_اره!
چشمکی زد و گفت:
_هوم خوبه!
مشکوک بهش زل زدم با اخم گفتم:
_چی تو ذهنت میگذره؟!
*
*ازنگاه ازاد*
زیرچشمی نگاهی به حوا انداختم که مشغول ور رفتن با لب تابش بود و هرزگاهی لبخندی رو لباش شکل میگرفت نفسم رو کلافه دادم
بیرون،تحمل این وضعیت خیلی سخت بود،کاش بشه هرچه سریعتر حافظه اش رو بدست بیاره!بخصوص اینکه هنوز مراسم ازدواج
نگرفتیم و حوا بین خونه من و پدرش سردرگمه..با صدای زنگ موبایلم خمیازه ای کشیدم و نگاهی به صفحه اش انداختم با دید ِن شمارهی پدر حوا انسر رو لمس کردم:
_سلام،جانم؟!
از لحنش هم میشد فهمید که خوشحاله..با لحن پیروزی گفت:
_محمدباقر مفاخر رو تو ایرانه!
کمی به ذهنم فشار اوردم محمدباقر مفاخر پدر عما ِد عامل همه ی بدبختیای حوا تو ایرانه و پدرش خوشحاله؟!زیرلب گفتم:
_خب؟!
خنده ی کوتاهی کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com