#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_574
ضربه ای به بازوم زد و گفت:
_دیگه منو نمیشناسی احمق؟!
ناخواسته
اخ ِم ظریفی کردم و با حرص نگاهش کردم گرم ی بدن ازاد رو پشت سرم حس کردم چنگی به کمرم زد و خطاب به اون دختر
گفت:
_اوی اوی حواست به حرف زدنت باشه ها باران خانوم!
اون دختر که فهمیده بودم اسمش بارانه پشت چشمی برای ازاد نازک کرد و گفت:
_قبل از اینکه زن جنابعالی شه دوست من بودا ازاد خان!
با کلافگی گفتم:
_ازاد این خانوم کیه؟!
ازاد فشاری به کمرم وارد کرد و گفت:
_عزیزم باران دوست صمیمیته،نشناختیش؟!
با ناراحتی گفتم:
_نه!
باران لبخند مهربونی زد و گفت:
_عیبی نداره قربونت برم خودم کمکت میکنم همه چیز رو دوباره به یاد بیاری..!
ناخواسته لبخندی رو لبام شکل گرفت دستم رو گرفت و گفت:
_بیا بریم اتاق بغلی یکم باهم حرف بزنیم.
باخوشحالی از پیشنهادش استقبال کردم و باهم از اتاق ازاد خارج شدیم،نمیدونم چقدر باهم حرف زدیم که با صدای زنگ گوشیش
ببخشیدی گفت و از کنارم بلند شد و از اتاق خارج شد با خارج شدنش ازاد وارد شد و با لبخند شیطونی بهم زل زد نزدیکم شد و رو مبلی
که من نشسته بودم خم شد کمی شالم رو داد عقب و همونجوری که گردنم رو بو میکشید گفت:
_خوبی؟!
با صدای خجلی گفتم:
romangram.com | @romangram_com