#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_573

با ملایمت گفت:
_خب عزیزم چیکار میکردم؟!
با حرص گفتم:
_منم با خودت میبردی!
بعد از چند لحظه مکث گفت:
_خب حاضر شو الان میفرستم دنبالت،بعدش نهار میریم پیش رعنا جون..
با خوشحالی گفتم:
_باشه،فقط رعناجون کیه؟!
انگار با شنیدن این سوالم کلافه شد اما با همون لح ِن اروم و ملایم گفت:
_رعنا جون مادرشوهرته..
ابرویی بالا انداختم و اهانی گفتم بعد از خداحافظی با ازاد با خوشحالی حرکت کردم سمت همون اتاقی که توش بودم از داخ ِل کمدی که تو
اتاق بود مانتو شلوار خوش دوختی بیرون کشیدم و پوشیدم،با دست و دلبازی ارایشی کردم و با عطر مردونه ازاد دوش گرفتم تخت رو
مرتب کردم و منتظر نشستم تا بیان دنبالم ...بعد از چند لحظه صدای زنگ بلند شد کیفی از کمد ِست لباسم برداشتم و بعد خاموش کردن
تلویزیون از خونه خارج شدم پژوی مشکی رنگی پایین منتظرم بود در عقب رو باز کردم و نشستم،سلامی زیر لب گفتم با توقف ماشین
به ارومی پیاده شدم،اون مرد هم پیاده شد و با احترام گفت:
_از این طرف خانم ازاد
دنبال اون مرد کشیده شدم،وارد شرکت شدیم و اون مرد به دری اشاره کرد و گفت:
_اتاق رئیس اونجاست..تشکری کردم و حرکت کردم سمت همون در...تقه ای به در زدم و وارد شدم انتظار داشتم تنها باشه اما دختری کنارش ایستاده بود و هر
دو با لبخند داشتن باهم حرف میزدن ناخواسته با دید ِن اینهمه صمیمیت چشمام گرد شد دختر با دیدن من تقریبا پرواز کرد سمتم و به
سختی من رو به اغوش کشید...با صدای لرزونی گفت:
_خدای من باورم نمیشه!
با تعجب اون دختر رو از خودم جدا کردم و گفتم:
_ببخشید؟!!

romangram.com | @romangram_com