#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_572

لب گزیدم تا از حرک ِت لذت بخش دستاش رو بدنم صدام در نیاد با لباش لاله گوشم رو لمس کرد و گفت:
_صدات رو از من دریغ نکن..
با اروم ترین صداب ممکن گفتم:
_برو کنار..
قلبم یچیز میگفت اما زبونم برخلا ِف قلبم عمل میکرد!با نشست ِن لبای داغش رو نبض گردنم همه افکارم از هم گسیخته شد و...
*
با احساس درد شدیدی زیر دلم کش و قوسی به خودم دادم و بزور لای پلکام رو باز کردم نگاهی به اطرافم انداختم،تنها رو تخت بودم به
ارومی رو تخت نشستم و ملحفه ای دورم پیچیدم طولی نکشید که خاطرات دیشب تو ذهنم نقش بست لب گزیدم رنگگرفت ِن گونه هام به
وضوح قابل احساس بود،نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم،نیاز داشتم که حموم کنم با دید ِن در سفید رنگی حرکت کردم سمتش،درست
حدس زده بودم حموم بود از کمدی که گوشه اتاق بود حوله ای در اوردم،به احتمال زیاد این حوله خودمه!حرکت کردم سمت حموم ودوش کوتاهی گرفتم بخاطر چند رابطه پشت سرهم دیشب زیردلم هرزگاهی تیر میکشید موهام رو خیس خیس شونه زدم و از اتاق خارج
شدم خونه لوکسی بود هرچی دنبال ازاد گشتم نبود،یعنی من رو تنها گذاشته و رفته؟! با ناراحتی وارد اشپزخونه شدم و از یخچال سیبی
برداشتم و با حرص شروع به خوردن کردم با فکر به اینکه بعداز رابطه دیشب مثل یه دستمال کاغذی دور انداخته شدم داشت مثل خوره
وجودم رو میخورد تلویزیون رو روشن کردم و بی حوصله مشغو ِل دیدن برنامه اشپزی شدم نمیدونم چقدر گذشت که با صدای زنگ تلفن
شروع کردم دنبالش گشتن...بعد از پیدا کردن تلفن با نفس نفس جواب دادم:
_بله؟!
صدای شاد و سرحال ازاد پیچید پشت گوشی:
_سلام خانو ِم خودم خواب بودی؟!!
تیکه ای موهام رو زدم پشت گوشم و گفتم:
_نخیر،شما کجا رفتی؟!
با همون صدای شاد و شنگول گفت:
_شرکت یکم کار داشتم مجبور شدم صبح زود برم،واسه ناهار میام خونه تا دوتایی بریم بیرون تجدید خاطرات کنیم!
با ناراحتی رو دسته کاناپه نشستم و گفتم:
_کو تا ظهر من حوصله ام سر میره!

romangram.com | @romangram_com