#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_571
پیشونیم از اتاق بیرون رفت با چشمام دنبالش کردم که تخت بالا پایین شد و تو اغوش گرمی فرو رفتم قلبم محکم به در و دیوار قفسه
سینه ام میکوبید اروم تو بغل ازاد چرخیدم و با اخم گفتم:
_برو کنار تو به چه جراتی اومدی کنار من و من رو به اغوش میکشی!
با
ِن
لح ملتمسی زیر گوشم گفت:
_خواهش میکنم بذار ارامش بگیرم نمیدونی این مدت چی کشیدم حوا..تو حلال ترینی برای من!
نمیدونم تحت تاثیر حرفش قرار گرفتم یا لحن ملتمسش که ناخواسته دست از کش مکش برداشتم
*
همونجوری که پاهام رو با پاهاش قفل میکرد زیر گوشم گفت:
_یکی بود یکی نبود...نه نه فقط ازاد بود و حواش..ازاد بود و دنیاش!یه دختر خانومی بود به اسم حوا که تو دانشگاه د ِل اقا پسری به اسم
ازاد رو برده بود دختری که قل ِب شکسته اش تازه ترمیم شده بود اما ازاد خیلی پسر کثیفی بود ازاد اونقدری تو کثافت کاریاش غرق شده
بود که دنیاش رو نمیدید!
کمی مکثی کرد ناخواسته سرم رو به قفسه سینه اش تکیه دادم به ضربان قلبش که با ریتم خاصی به قفسه سینه اش میکوبید گوش دادم
بوسه ای رو موهام کاشت و دوباره ادامه داد:
_گذشت...گذشت...اونقدری گذشت تا ازاد فهمید بدون دنیاش دیگه نمیتونه زندگی کنه،رفت و به حواش گفت که بخاطرش ادم شده...اونا
عاشق هم بودن اما یه پسری بین این ادم و حوای قصه ما بود...اون پسر نقطه ی کو ِر زندگ ی حوا بود..
با صدای ارومی گفتم:
_اون پسر کی بود؟!
دستش نوازش وار حرکت کرد زیر بلوزم و شکم برهنه ام رو نوازش کرد با همون تن صدای ارامش بخش گفت:
_اون پسر عماد بود،کسی که نمیتونه خوشبخت ی مارو ببینه..
اروم اروم دستاش حرکت کرد سمت بالا تنه ام ناخواسته چشمام داشت خمار میشد...از پشت محکم بهم چسبید و مماس گوشم گفت:
_دلم برات تنگ شده بود!
romangram.com | @romangram_com