#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_570
دلم میخواست بیدار شم اما خیلی خسته بودم نمیدونستم این حرفارو دارم خواب میبینم یا واقعیته!با کمی تقلا چشمام رو باز کردم و نگاهی
به اطرافم انداختم تار میدیدم دوتا مرد سمت چپم داشتن باهم حرف میزدن. با صدای گرفته ای که هیچ شباهتی به صدای خودم نداشت
نالیدم:
_من کجام؟!
به محض تموم شدن جمله ام اون دو مرد برگشتن سمت من یکیشون ازاد بود!هردو سریع نزدیکم شدن اون یکی مسن تر از ازاد بود ازاد
با خوشحالی گفت:
_عزیزم بهوش اومدی؟!
با ناله دستم رو به سرم گرفتم و گفتم:
_من کجام؟!شما کی هستین؟!
ازاد با ارامش دستم رو نوازش کرد و گفت:
_اینجا خونمونه عزیزدلم خونه من و تو..
زیرلب زمزمه وار گفتم:
_خونمون؟!
بالاخره اون مرد به حرف اومد و با صدای لرزونی گفت:
_حوای من تو زنده ای!
نگاهم چرخید رو اون مرد غریبه!..گنگ بهش زل زدم چقد قیافه اش برام اشنا بود با صدای ارومی گفتم:
_عماد کجاست؟!
فشرده شدن دستم رو که تو دست ازاد بود حس کردم با صدای پرخشمی گفت:
_اون یه کلاهبردار که الان تحت تعقیبه،بزودی دستگیرش میکنیم!..
نگران به ازاد زل زدم با صدای پربغضی نالیدم:
_من باید حرف کی رو باور کنم؟!
ازاد خم شد و پیشونیم رو بوسید زیر گوشم گفت:_همه چیز درست میشه نگران نباش!
قطره اشک گرمی از گوشه چشمم چکید بیرون و لابه لای موهام فرو رفت اون مر ِد مسن چیزی زیر گوش ازاد گفت و با بوسیدن
romangram.com | @romangram_com