#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_569

ِر
دیوا پشت سرم و من رو بین خودش و دیوار حبس کرد...مما ِس لبم گفت:
_میخوای بفهمی من کیم؟!
با تقلا سعی کردم ازش جدا شم با حرص گفتم:
_ولم کن الان شوهرم میاد من رو اینجوری ببینه ممکنه فکر بدی کنه!
سرجاش خشک شد و با بهت بهم خیره شد بهت و تعجب تو اون دوگوی مشکی رنگ مشهود بود طولی نکشید که اون بهت و تعجبجاش
رو به خشم داد دو طرف بازوم رو گرفت و درحالی که محکم تکون میداد گفت:
_شوهرت منم نه اون کلاهبردار!
با گریه گفتم:
_من اصلا نمیشناسمت تو کی هستی لعنتی!
موهام رو کشید و سرم رو اورد جلوتر از شد ِت کشیدگی موهام چشمام جمع شده بود زیرگوشم گفت:
_من ازادم! ازاد..
نفسم تو سینه ام حبس شد شل شدن بدنم رو حس کردم
*صداش تو گوشم اکو میشد این مردی که روبه روم ایستاده ازاد همون مردی که ایمان ادعا میکنه همسرمه! اما من چرا
نمیشناسمش!محکم تکونم داد و گفت:
_به خودت بیا..حوا منم ازاد....
صداش برام هر لحظه دور و دورتر میشد!چهرش هر لحظه برام کمرنگ و کمرنگ تر میشد قبل از اینکه کامل تحلیل برم چنگی به سینه
اش انداختم و زانوهام شل شد لحظه اخر دستش دور کمرم حلقه شد و من رو محکم به اغوش کشید....
***
_پس گفتی فرارکرده و نیست؟
صدای از فاصله ی خیلی دور گفت:
_اره با اینکه نیرو هم فرستاده بودین اما پیداش نکردیم،حتی ایمان هم با خودش برده بود من نگرا ِن ایمانم اون بود که بهم ادرس داد تا
برم دنبال حوا..

romangram.com | @romangram_com