#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_567

چشمام رد میشد با دو انگشتم محکم چشمم رو فشردم و سرم رو به پشتی کاناپه تکیه زدم...با شنیدن صدای باز شدن در ورودی به
ارومی لای پلکام رو باز کردم و نگاهم رو دوختم سمت عماد که با نگرانی دور خودش میچرخید...با دیدنم نزدیکم شد و گفت:
_گوشیم رو ندیدی؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
_نه!
لعنتی ای زیر لب گفت و دوباره از خونه خارج شد...خمیازه ای کشیدم و حرکت کردم سمت اتاقم...شالم رو از رو دوشم برداشتم و
خودم رو پرت کردم رو تخت...بالشتی که کنارم بود رو به اغوش کشیدم و سعی کردم یکم بخوابم تا بلکه این سر درد لعنتی بهتر
شه..تازه چشمام گرم شده بود که گرم ی بدنی رو پشت سرم حس کردم!به کل خواب از سرم پرید...تو این مدتی که پیش عماد بودم به
خواست خودم جدا میخوابیدیم اما الان..کامل میشد فهمید که یک نفر کنارم دراز کشیده نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم دوباره بخوابم اما
با حلقه شدن دستی دور کمرم ناخواسته هینی کشیدم و به عقب برگشتم با دیدن مردی با نقابی که رو صورتش بود حس کردم روح از بدنم
جدا شد تا خواستم دهن باز کنم و جیغ بکشم با دستش مانع از این کارم شد...
*
با حلقه شدن دستی دور کمرم ناخواسته هینی کشیدم و به عقب برگشتم با دیدن مردی با نقابی که رو صورتش بود حس کردم روح از بدنم
جدا شد تا خواستم دهن باز کنم و جیغ بکشم با دستش مانع از این کارم شد...
مشکی
برای یک لحظش بود!
به رنگ شب
خواستنیی
مشک مشکی!
داشتم تو عمق این چشمای به رنگ شب که بی نهایت برام اشنا بود غرق میشدم کامل روم خیمه زده بود اما بدون اینکه بدنش به بدنم
برخورد کنه دستاش دو طرف سرم قرار داشت و با اخم زل زده بود به صورت ترسان و غرق تعجبم ...ناخواسته دست لرزونم رو بلند
کردم و نقاب رو از صورتش کشیدم پایین...با نمایان شدن صورتش سرم تیر عمیقی کشید...چشمام از شدت درد جمع شد با صدای تحلیل
رفته ای نالیدم:

romangram.com | @romangram_com