#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_566
_وای پام اخ فکر کنم پام شکست..
سرم رو انداختم پایین و مثلا مشغول گریه کردن شدم!عماد سریع گوشی رو خاموش کرد و دویید سمتم جلوی پاهام زانو زد و گفت:
_چیشد؟!
مچ پام رو نشون دادم و گفتم:
_پام پیچ خورد مچ پام درد میکنه..
نگاهم به گوشیش افتاد که کنار دستش افتاده بود خاموش روشن میشد اسم ازاد به صورت واضح رو صفحه گوشیش خاموش روشن میشد
دستش رو دور بازوم حلقه کرد و کمک کرد بلند شم نا امید نگاهم رو به گوشی دوختم که رو زمین افتاده بود و حواس عماد بهش
نبودکاش بشه ایمان بتونه بیاد گوشی رو جواب بده مطمئنم ازاد صدام رو شنیده..
*
با کمک عماد وارد خونه شدیم عماد با نگرانی و احتیاط من رو روی مبل نشوند و درحالی که جلوی پام زانو میزد گفت:
_مچ پات درد میکنه؟!
با بغض سری به نشونه تائید تکون دادم مچ پام رو میون دستاش گرفت و مشغول نوازشش شد با صدای ارومی گفت:
_خیلی درد میکنه؟!بریم دکتر؟!
نمیدونم چرا اما واقعا بغض کرده بودم! بزور بغضم رو فرو خوردم و با لبخند لرزونیگفتم:_نه اونقدر شدید نیست..
با نگرانی مشغول نوازش مچ پام شد بعداز چند لحظه سرش رو برد پایین و بوسه ای رو مچ پام نشوند..جای بوسه اش رو مچ پام نبض
میزد! به ارومی پام رو از بین دستاش بیرون کشیدم و با سرفه ای مصلحتی گفتم:
_بهترشدم الان..
سرش رو بلند کرد و نگا ِه عمیقی به چشمام انداخت انگار میخواست با این نوع نگاه فکرم رو بخونه! میزا ِن صادق بودن حرفام رو
بفهمه!لبخند کوچیکی زد و گفت:
_رنگ و روت پریده صبرکن برات ابمیوه بیارم بخوری..
به دنبال حرفش از جاش بلند شد و حرکت کرد سمت اشپزخونه با لبخند کوچیکی بدرقه اش کردم بعد از چند لحظه تنداز اشپزخونه اومد
بیرون و با دو از خونه خارج شد از جام بلند شدم و از پنجره ای که داخل پذیرایی بود نگاهی بهش انداختم رفته بود دنبال
گوشیش...برگشتم سمت همون مبلی که روش نشسته بودم با درد دستی به سرم کشیدم سرم بشدت تیر میکشید انگار یچیز سیاهی از جلوی
romangram.com | @romangram_com