#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_565
_بدو برو بیرون حوا برو رو اون تاب بشین و وانمود کن که رو تاب خوابت برده بود..
با استرس و قدمایی لرزون حرکت کردم سمت در ایمان نگاهی دوباره به بیرون انداخت و وقتی مطمئن شد که عماد حواسش به این
طرف نیست اشاره کرد که برم بیرون به سرعت از انباری زدم بیرون و با دو حرکت کردم سمت تاب با نفس نفس خودم رو روی تاب
پرت کردم و زیرچشمی مشغول کاویدن اطرافم شدم لعنتی این بارم نتونستم از ایمان بپرسم که چه نسبتی باهام داره!با شنیدن صدای عماد
درست از پشت سرم تکونی خوردم و به ارومی چرخیدم طرفش اخم غلیظی که رو چهرش بود باعث میشد که ازش بترسم!خمیازه ای
کشیدم و گفتم:_چیه؟!
نزدیکم شد و بازوم رو گرفت با اخم گفت:
_چرا از خونه اومدی بیرون؟!
اخمی کردم و مثل خودش جبهه گرفتم:
_مگه من اسیرتم که فقط باید تو خونه زندانی باشم؟!
فشاری به بازوم وارد کرد و گفت:
_رو اعصاب من راه نرو...راستش رو بگو چرا اومده بودی بیرون؟!
با کش مکش سعی کردم دستم رو از بین پنجه هاش ازاد کنم اما زور من کجا و زور اون کجا!با صدای زنگگوشیش دست از کش مکش
برداشت و گوشیش رو از جییش در اورد برای یک لحظه نگاهم به اسکرین گوشی افتاد با دیدن اسم "ازاد" رو صفحه گوشی حس کردم
قلبم تو سینه ام لرزید فشار دستش از روی بازوهام کاسته شد و کمی ازم دور شد پشت بهم عصبی گوشی رو جواب داد:
_بله؟!
نمیدونم ازاد بهش چیگفت که عماد با خشم غرید:
_خفه شو..
اروم از پشت نزدیکش شدم باید یه حرکتی نشون میدادم تا ازاد صدام رو بشنوه با ذهنم مشغول گشتن راه حلی بودم با فکری که به سرم
زد خودم رو پرت کردم رو زمین و با جیغ گفتم:
_عماد پام...
بعد دستم رو به مچ پام گرفتم عماد با ترس چرخید سمتم گوشی تو دستش خشک شده بود با دیدن نگاهش سمت خودم زدم زیر گریه و با
جیغ جیغگفتم:
romangram.com | @romangram_com