#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_564
انتظار شنیدن همچین جوابی رو داشتم!لب تر کردم و گفتم:
_منم دوستش داشتم؟!
چشم چرخوند و گفت:
_قبلا اره ولی بعدش ازش متنفر شدی اون باع ِث تما ِم بدبختیای زندگیته!
کمی خودم رو جلو کشیدم و گفتم:
_بدبختی؟! از چی صحبت میکنی؟!واضح تر بگو!
با کلافگی گفت:
_حوا ازت خواهش میکنم که هرچه زودتر از اینجا بری!وقت برای این سوال جوابا نیست هرلحظه ممکنه اتفاقی بیفته و تو برای همه
عمرت پشیمون شی!
با لجبازی گفتم:
_من تا کل قضیه رو نفهمم هیچ جا نمیرم!
اخمی کرد و با جدیت نگاهم کرد از بین لبای بهم فشردش غرید:
_اون عوضی بهت تجاوز کرده اون کاری کرد که تو هجده سالگی پیر بشی حوا اون خیلی خطرناکه از اینجا برو..برو پیش ازاد تو
متعلق به اونی...
تو ذهنم مشغول تجزیه تحلیل حرفاش بودم که با صدای محکم بهم خوردن در حیاط از جا پریدم
_حوا؟!کجایی؟!
با شنیدن صدای بلند عماد حس کردم روح از بدنم جدا شده!با ترس نگاهی به ایمان انداختم که رنگ از رخش پریده بود..
*
ایمان از جاش بلند شد و همونجوری که از پشت پنجره نگاهی به بیرون مینداخت گفت:
_مگه نرفته بود بیرون؟!
با استرس از جام بلند شدم و گفتم:
_چرا رفته بود نمیدونم چرا برگشت!
لعنتی ای زیرلب گفت و اروم در انباری رو باز کرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com