#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_563

اشتباه فکر نمیکنه حداقل مها خوشبخت میشه!..نگاهم رو سوق دادم سمت قاب عک ِس خودم و حوا که مربوط به روز عقدمون بود تو
تاریکی خونه زیاد قابل تشخیص نبود اما نوری که از ماه بازتاب شده بود داخل اتاق کمی فضا رو قابل تحمل تر کرده بود اونقدری به
اون قابعکس زل زدم تا بالاخره چشمام گرم شد و خواب مهمون چشمام شد
*
*ازنگاه حوا*
با نوری که مستقیم خورد به چشمم از خواب بیدار شدم...خمیازه ای کشیدم و با کرختی نشستم رو تخت...نگاهم رو از پنجره به بیرون
دوختم...با فکر به اینکه عماد رفته سرکار و باید برم پیش ایمان به تندی از تخت اومدم پایین و حرکت کردم سمت دستشویی...بعداز
شستن دست و صورتم حرکت کردم سمت اشپزخونه...صبحانه ای حاضر کردم و داخل سینی چیدم...بعد از گذاشتن شالی رو سرم سینی
به دست از خونه خارج شدم و حرکت کردم سمت انباری...جلوی در انباری مکثی کردم و تقه ای به در زدم بعد از چند لحظه صدای
ایمان از پشت در بلند شد:
_کیه؟!
سرفه ی کوچیکی کردم و با صدای ارومی گفتم:
_منم!
چند دقیقه طول کشید این بار هم با چند ضربه پیاپی در رو باز کرد به ارومی داخل شدم و سینی رو روی میزی قرار دادم با دقت نگاهم
رو دور تا دور انباری چرخوندم شبیه یک اتاق ساده بود با صدای ایمان به خودم اومدم:
_منتظرت بودم!
چرخیدم سمتش و با لبخند کوچیکی گفتم:
_باید برام بگی..
به تختی که گوشه اتاق بود اشاره کرد و گفت:
_من چیز زیادی نمیدونم چند سالیه که اینجا اسیرم فقط میدونم تو باید هرچه زودتر از اینجا بری!
همونجوری که حرکت میکردم سمت تخت و روش مینشستم با اخم کمرنگی گفتم:_چرا؟! چرا باید عماد همچین دروغ بزرگی بهم بگه؟!چرا باید من رو از همسرم دور کنه!
درحالیکه با چشماش جز به جز اجزای صورتم رو میکاوید با صدای ارومی گفت:
_چون اون عوضی عاشقته!

romangram.com | @romangram_com