#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_562

بکنم؟!چرا در رو قفل میکنی و میری؟!میترسی فرار کنم؟!
رنگ پریدگیش به وضوح قابل حس بود قدم دیگه ای نزدیکم شد و گفت:
_عزیزم چون حافظه ات رو از دست دادی اگه بری بیرون ممکنه گم بشی من بخاطر همین در رو قفل کردم،بابت دیر اومدنمم معذرت
میخوام سعی میکنم از این به بعد زودتر بیام!
بغضی گلوم رو فشرد صندلی رو کشیدم عقب و از جام بلند شدم نگاه خیره اش رو روی خودم حس میکردم اروم از کنارش رد شدم و
دوان دوان خودم رو به اتاق رسوندم نمیدونم چرا ولی کنارش حس گناه میکردم با حرص قطره اشک سمجی رو که باعث گرم ی گونه
هام شده بود رو پاک کردم و لبه تختم نشستم یه حسی بهم میگه حق با ایمانه ...من هرطور شده باید فردا از این خونه برم بیرون تا بفهمم
چخبره...باید برم بیرون تا بفهمم کی داره بهم دروغ میگه کی راست..
*جالباین بود که ازوقتی اومده بودم تو اتاق عماد نیومد دنبالم!با کلافگی شروع کردم به رژه رفتن تو اتاق حرفا و صحبتای ایمان تو ذهنم
بالا پایین میپرید به فرض که حق با ایمان باشه،عماد چرا باید همچین کاری کنه؟!چرا باید خودش رو تو دردسر بندازه؟مگه مریضه که
همچین کاری کنه!یچیزی این وسط غیر عادیه...کاش بشه سریعتر برم پیش ایمان و این قضیه رو ازش بپرسم!
*ازنگاه ازاد*
خسته کتم رو از تنم خارج کردم و وارد خونه شدم...بدون اینکه برق رو روشن کنم حرکت کردم سمت کاناپه و خودم رو پرت کردم
روش ...پاهام رو گذاشتم رو میز و سرم رو از پشت به کاناپه تکیه زدم ساعدم رو گذاشتم روچشمام و سعی کردم برای لحظه ای هم شدهیکم ارامش بگیرم!تنها صدایی که شنیده میشد تیک تاک پر سر و صدای ساعت بود...چرا به هر دری میزنم بستس؟!چرا باید اینهمه
بدبختی بکشیم؟!این این عذابا تموم نمیشه؟!اخه تا کی باید بخاطر اینکه لحظه ای ارامش داشته باشم اینهمه عذاب بکشم؟!چرا باید حوا
غیبش بزنه و همه بگن که مرده همهبگنکه دیگه نمیاد!اخه خدایا چرا یه نشونه ای نمیفرستی تا دلگرم شم! نه اینکه هر روز بیشتر از
دیروز نا امیدترشم!با صدای زنگ تلفن بدون اینکه ذره ای تغییر حالت بدم فقط با برداشتن دستم از روی چشمام به تاریک ی مطلق اتاق
زل زدم...اونقدری زنگ خورد که رفت رو پیغامگیر...
"سلام ازاد..مهام! نمیدونم داری صدام رو میشنوی یا نه اما من تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده،واقعا متاسفم و امیدوارم اونقدری صبور باشی
تا بتونی این غم عمیق رو هضمکنی..نمیدونم حرفم رو باور میکنی یا نه اما واقعا ناراحت شدم،البته دلیل زنگ زدنم فقط این قضیه نبود
بهت زنگ زدم تا بگم دارم ازدواج میکنم..فقط به حرمت روزای خوبی که داشتیم بهت زنگ زدم،امیدوارم با این غمبزرگ کنار
بیای..هیچوقت فراموشت نمیکنم..خدافظ.."
پلک زدم و نفس لرزونم رو بشدت دادم بیرون...خیالم بابت مها راحت شد حداقلش اینه که ازدواج میکنه و دیگه به من و اون ازدواج

romangram.com | @romangram_com