#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_561

دیوانه بشم...واقعا وضعیت بدی بود!بی حوصله تکه ای از موهام رو دور انگشتم پیچوندم و نگاهم رو به ایمانی دوختم که منتظر بهم زل
زده بود و منتظر عکسل العملم بود نفسم رو کلافه دادم بیرون و گفتم:
_الان تو میگی باید از این خونه فرار کنم و برم پیش همس ِر واقعیم؟!
ایمان با هیجان گفت:
_دقیقا تو باید از اینجا بری..
لب گزیدم و زیرلب گفتم:
_چجوری برم؟!چجوری بهتون اعتماد کنم؟!چرا هیچی یادم نمیاد؟!
ایمان کلافه انگشتاش رو شکوند و گفت:
_بهتره بری خونه الاناست که عماد برگرده،فردا بیا باهم حرف میزنیم..
به کل یادم رفته بود که اومدم کجا! تند تند از جام بلند شدم و از انباری خارج شدم حتی یادم رفت ازش بپرسم کیه و اینجا چیکار
میکنه!وارد خونه شدم و یک راست رفتم سمت اشپزخونه..لیوان ابی پرکردم و یک نفس سر کشیدم با شنیدن صدای در نف ِس لرزونم رو
بشدت دادم بیرون اگه پنج دقیقه دیرتر میرسیدم عماد همه چیز رو میفهمید!سعی کردم به خودم مسلط باشم اما واقعا نمیتونستم تند تند چند
تا سوسیس از داخل یخچال در اوردم و مشغول خورد کردنشون شدم لرزش دستام حتی برای خودمم قابل لمس بود!طولی نکشید که عماد
تو چهارچوب در ظاهر شد و با لبخند مهربونی گفت:
_سلام..
لبخند ضایع ای زدم و با همون سری به زیر افتاده جوابش رو دادم قدمی نزدیکم شد و گفت:
_شام گرفتم از بیرون،بیا بخوریم..
چاقو رو تقریبا پرت کردم تو ظرف و سرم رو اوردم بالا با تعجب بهم زل زده بود اخمام رو کشیدم توهم و گفتم:
_کجا بودی؟!
اخم کمرنگی رو چهرش نشست همونجوری که کیفش رو تو دستش جابه جا میکرد گفت:
_کجا باید باشم! سرکار!
پوزخندی زدم و در حالی که سعی میکردم موضع خودم رو حفظ کنم گفتم:
_هیچ نگاهی به ساعت کردی؟!نمیگی من تا این وقت شب باید تو خونه تنها بمونم؟!نمیگی من تو این خونه کل روز باید چه غلطی

romangram.com | @romangram_com