#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_560

_من چرا باید به تو اعتمادکنم؟!شاید تو داری دروغ میگی!
با کلافگی گفت:
_من چرا باید به تو دروغ بگم؟!مگه چی عایدم میشه؟!
پریدم میون حرفش و گفتم:
_من اینجا چیکار میکنم؟!
از جاش بلند شد و همونجوری که میرفت به سمت پنجره ی کوچیکی که سمت چپمون قرار داشت گفت:
_خودت اومدی پشت در انباری،منم در رو شکستم و متوجه شدم که بیهوش شدی اوردمت داخل تا بهوش بیای..یهو با ترس از جام بلند شدم و گفتم:
_عماد....عماد اومده؟!
پوزخندی زد و گفت:
_نیومده هنوز.
تا حدودی خیالم راحت شد از پشت نزدیکش شدم و گفتم:
_تو منو میشناسی؟!اگه عماد همسرم نیست پس کیه؟!
برگشت سمتم و گفت:
_اون یه شارلاتانه یه عوضی تو باید از اینجا بری حوا،تو متعلق به ازادی به پسری که تازه باهاش ازدواج کردی و مسلما الان دنبالته..
ازاد
ازاد
دستم رو به سرم گرفتم یچیزی انگار تو قلبم تکون خورد با صدای ضعیفی گفتم:
_ازاد...
هیجانزده گفت:
_اره عزیزم ازاد،همسرت،تو باید بری پیش ازادت..
انگشتام رو روی پلکم فشار دادم لعنتی چرا هیچی یادمنمیاد
*ایمان میگفت و سر دردم بیشتر میشد میگفت و من داشتم به واقعیتی که پیش روم بود پی میبردم..اگه حرفای ایمان دروغ از اب در میومد
چی؟!اگه اینم به من دروغ میگفت؟!اخه چرا باید بهم دروغ بگه!بقول خودش با دروغ گفتن به من چی عایدش میشه!دیگه کم مونده بود که

romangram.com | @romangram_com