#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_559

ایمان
ایمان
ایمان
صداش تو گوشم اکو میشد...چشمام از شدت درد سرم جمع شد...با صدای تحلیل رفته ای نالیدم:
_چقدر صدات..نگاهت..قیافه ات..برام اشناست!
چنگی به موهای پریشونش زد و گفت:
_منو یادت نمیاد؟!
با سردرگمی گفتم:
_من حتی خودمم نمیشناسم چه برسه به تو!
کمی خودش رو جلوتر کشید و گفت:
_چرا خودت رو نمیشناسی؟!
سرم رو انداختم پایین و مشغول ور رفتن با ناخنای کوتاهم شدم با صدای ارومی گفتم:
_تصادف کردم حافظه ام رو از دست دادم همسرم من رو اورده به این خونه،اما اینجا برام اشنا نیست..تو کی هستی؟!
با بهت خودش رو جلو کشید و گفت:
_منظورت از همسرت عما ِد؟
سری به عنوان تائید تکون دادم..فکش منقبض شد و بلافاصله دستش مشت شد با صدای پرخشمی زیرلب گفت:
_خودم میکشمش..
با تعجب گفتم:_کیو؟!
با شنیدن صدام با نگرانی نگاهش رو تو صورتم چرخوند و گفت:
_حوا بهش اعتماد نکن اون همس ِر تو نیست تو باید از اینجا بری..
با ترسی امیخته به تعجب گفتم:
_جدی میگی؟!
با هول سری به عنوان تائید تکون داد اخمی کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com