#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_558
_کسی اینجاست؟!چرا این در قفله؟!
بعد از چند لحظه صدای بلندی از داخل انباری بلند شد انگار یه صندلی یا یچیزی چوبی افتاده باشه پایین!ناخواسته قدمی به سمت عقب
برداشتم صدای پسری که بی نهایت برام اشنا بود از پشت در انباری شنیده شد:
_حوا؟!تو اومدی منو نجات بدی؟!خدای من باورم نمیشه حوا...یچیزی بگو..
قلبم تند تند به قفسه سینه ام میکوبید ناخواسته دوباره قدمی به سمت در برداشتم و گفتم:
_شما کی هستین؟!
با شنیدن صدام با تعجب گفت:
_منو نمیشناسی حوا؟!منم ایمان حوا برو کنار میخوام درو بشکنم..
با شنیدن اسمش سرم تیر شدیدی کشید دستم رو به سرم گرفتم و با عجز نالیدم:
_وای سرمزانوهام سست شد و چشمام سیاهی رفت
*
با حس درد شدیدی قسمت ناحیه ی گردنم بزور پلکام رو باز کردم انگار تو یه جای سرد و نمور و تاریک بودم باریکه ی نوری بزور
اشعه های کم جونش رو وسط اتاق پهن کرده بود با اکراه چرخیدم و نگاهم رو دور تا دور اتاق چرخوندم...جایی که بودم برام اشنا
نبود...با تعجب تو جام نشستم... نگاهی به اطرافم انداختم،با دیدن سایه ای تو تاریکی با ترس تو جایی که نشسته بودم جمع شدم...سایه با
دیدنم از جاش بلند شد و نزدیکم شد...باریکه ی نوری که پخش اتاق بود رو صورتش تابیده شد...این چشمای نافذ و بغض دار با ته
ریشی که جذاب ترش کرده بود بی نهایت برام اشنا بود...سرم شروع کرد به تیر کشیدن با عجز و صدایی که انگار از اعماق چاه در
میومد نالیدم:
_تو...تو کی هستی...اینجا کجاست؟!
نگا ِه حریصش با ولع تو صورتم تاب میخورد...با قدمایی ناموزون نزدیکم شد و جلوم زانو زد...قطره اشکی رو صورتش سر خورد و
میون ته ریشش ناپدید شد...این نگاه چقدر برام اشنا بود این بار با صدایی که میلرزید نالیدم:
_اینجا کجاست؟!
خنده ی تلخی کرد و با سر انگشتش قطره اشکش رو مهار کرد...اب دهانش رو همراه بغضش فرو خورد و با صدای ارومی گفت:
_منم....ایمان!
romangram.com | @romangram_com