#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_557
_جا ِن عماد؟
رنگ گرفتن گونه هام رو حس میکردم...هول زده برای عوض کردن جو گفتم:
_خانواده ام کجاست؟!
انگار از این سوالم کلافه شد با کلافگی گفت:
_خانواده ات رو از دست دادی!
طولی نکشید که حوضچه چشمام پر اشک شد با صدای لرزونی گفتم:
_من هیچکس رو ندارم یعنی؟!
دستم رو نوازش کرد و گفت:
_من...منو که داری منم فقط تورو دارم!
قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد پایین یه نوع کلافگ ی خاصی تو چشماش دیده میشد یه حسی میگفت این مرد یچیزی رو داره ازم
مخفی میکنه...اصلا من چرا باید به این مرد اعتماد کنم؟!اگه دروغ گفته باشه چی؟!
*
چند روزی از مرخص شدنم میگذشت اومده بودم خونه ای زندگی میکردم که عماد ادعا میکرد خونمونه اما انگار تا بحال تو عمرم این
خونه رو ندیده بودم!عماد از صبح رفته بود بیرون و هنوز برنگشته بود از این وضعیت خسته شده بودم دلم میخواست خودمو بشناسم
بدونم که کی ام!بی حوصله خمیازه ای کشیدم و تصمیم گرفتم یکم برم تو باغ و قدم بزنم از این خونه خسته شده بودم شالم رو دور شونه
هام حلقه کردم و وارد حیاط شدم نفس عمیقی کشیدم و بین درختا شروع به راه رفتن کردم نگاهم به تاب افتاد با لبخند کوتاهی حرکت
کردم سمت تاب و نشستم روش و اروم اروم شروع کردم به تاب خوردن چشمام رو بستم و سعی کردم ارامش بگیرم اما ناخواسته سرم
شروع کرد به تیر کشیدن سایه مبهمی از مردی رو میدیدم که کلافه داشت دور خودش میچرخید با هول چشمام رو باز کردم و نگاهی به
اطرافم انداختم ترس برم داشته بود نگاهم به راه پله کوچیکی که سمت چپم بود افتاد از رو تاب بلند شدم و نگاهی به راه پله انداختم
ظاهرا این پله ها به زیر زمین ختم میشد از پله ها رفتم پایین...نگاهم به د ِر رنگ و رو رفته ای افتاد دستگیره اش رو کشیدم پایین اما
باز نشد با تعجب چند بار دستگیره رو بالا پایین کردم اخه چه لزومی داره در انباری قفل باشه؟!اینم یکی از رفتارای ضد و نقیض عماد
بود!تو این مدت یچیزایی میگفت و بعدش انگار یادش میرفت چی گفته و دروغش برام رو میشد! درسته طوری رفتار میکردم که انگار
احمقم اما خیلی خوب متوجه رفتارش میشدم با صدای مرتعشی گفتم:
romangram.com | @romangram_com