#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_554

به قدری درد داشت که حاضر بود بمیرد اما این درد را متمحل نشود...زبانش به سقف دهانش چسبیده بود و انگشتان کشیده اش در میان
انهمه سوزن و ِس ُرم اسیر بود...بزور لای پلکانش را باز کرد و گنگ نگا ِه تارشده اش را به لامپ روش ِن بالای سرش دوخت...شدت نور
به قدری زیاد بود که باعث شد گوشه ی چشمش جمع شود و سرش کمی به سمت راست متمایل شود...نگاهش به د ِر سفی ِد بسته ای
افتاد...اخ کمرنگی از بین لب های خشک شده اش خارج شد...انقدری دردش شدید بود که دوباره پلکانش به روی هم افتاد و این خاموشی
بود که
ِن
مهما چشمانش شد...
*
*ازنگاه حوا*این بار با صدای باز و بسته شدن در کمی هوشیار شدم...بزور لای پلکام رو باز کردم ...سایه ای میدیدم که قدم به قدم بهم نزدیکتر
میشد...تار میدیدمش،سرم به شدت درد میکرد و هرزگاهی تیر میکشید...مرد نزدیکم شد...قیافه اش به شدت برام اشنا بود...با دیدنش
سرم تیر کشید...ناله ی خفیفی کردم...مرد هیجان زده بهم نزدیک شد و گفت:
_خدای من بهوش اومدی حوا؟!
گنگ بهش زل زدم...از نگاهم تعجب کرد...با صدای دو رگه و خشداری نالیدم:
_شما؟!
مات و مبهوت بهم زل زد...با صدای ارومی گفت:
_حوا...! منو نمیشناسی؟!
با کلافگی دستم رو بلند کردم محکم فشار دادم رو پلکام...با صداقت گفتم:
_با دیدنت سرم تیر کشید ولی من نمیشناسمت!
مرد نزدیک تر شد و ناباور زل زد تو چشمام...با صدای ارومی گفت:
_حوا...!
با کلافگی گفتم:
_حوا کیه؟!
این بار تعجبش کاملا مشهود بود...سریع ازم دور شد و از اتاق خارج شد...با رفتنش نگاهم رو به سقف اتاق دوختم...ذهنم خال ی خالی

romangram.com | @romangram_com