#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_553
هارو ازم سلب کرده بود! لحظه ای از نگاه کردن به قاب عکس حوا دست برنمیداشتم!
حوای من
خانوم من
حوای زمینی من
چطور ممکنه؟!
اخه لعنتی تازه یک هفته از عقدمون گذشته بود...
فقط یک هفته
دروغه!
مطمئنم که دروغه!
حوا نمیتونه همینجوری ترکم کنه ...اون نمیتونی به این زودی تنهام بذاره...خودش بهم قول داد که کنارم میمونه اون نمیتونه انقدر بدقول
باشه...نمیتونه...
*
صدای گریه داشت دیوانم میکرد...از پشت پنجره با بهت به افرادی چشم دوختم که مشغول ضجه زدن بودند..گوشه چشمم نبض میزد
دروغه
همه چی دروغه!
پرده رو کشیدم و پشتم رو مماس دیوا ِر پشت سرم تکیه دادم...صدای خنده هاش هنوز تو گوشم بود مگه میشه فراموش کرد؟انگشتام رو
لابه لای موهام فرو بردم و از بیخ کشیدمش...این جماعت چجوری میتونن مرگ حوای من رو باور کنن؟!مر ِگ کسی که حتی جسدش
پیدا نشده..
حوای من زندست
اون زندست
بغضم رو به زور اب دهانم قورت دادم و با برداشتن سوئیچم از اتاقم زدم بیرون...من باید برم دنبالش من نمیتونم همینجوری رهاش
کنم..
*دانای کل*
romangram.com | @romangram_com