#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_552

_بله! اتفاقی افتاده؟!
حس میکردم هر یه ثانیه برام یه قرنمیگذره صدای سرد و خشکش که لرزه به هیکلم مینداخت بلند شد:
_لطفا هرچه سریعتر برای روشن شدن این قضیه تشریف بیارید بیمارستان( )
ناخواسته از جام بلند شدم با بلند شدنم پدر حوا هم از جاش بلند شد با صدای نگرانی گفتم:
_بیمارستان؟!بیمارستان برای چی؟!
با لحن متاثری گفت:
_متاسفانه ایشون تصادف کردند.....
حس کردم نفسم تو سینه ام حبس شد
حوا
حوای من تصادف کرده!
تمام انرژیم رو جمع کردم و با لحن تحلیل رفته ای نالیدم:
_الان ح....حالش چطوره؟!
لحظه ای مکث کرد با شنیدن جمله اش حس کردم برق از سرمپرید:
_متاسفانه جانشون رو از دست دادند..لطفا برای شناسایی و کمک به حل پرونده به این پزشکی قانونی که ادرسش رو دادم مراجعه
کنین..
"صدایم در گلو مانند بغضی که هیچوقت نشکست
خفقان اور ساکت شده است
شاید دیگر صدایم هیچوقت نشکند
و بغضم گوش همه را کر کند"
گوشی از بین انگشتای دستم سر خورد پایین و من خیره بودم به قاب عکس حوایی که رو به رو داشت ردیف دندونای سفیدش رو به
نمایش میکشید...باورم نمیشد...تو شوک بودم تاحالا شده چشمات باز باشه اما صدای کسی رو نشنوی؟! تاحالا شده بیدار باشی اما همهحس کنند که خوابی؟!این بین فقط خودت متوجهی
بیدار خودت میشی!حس میکردم کمرم با شنیدن این جمله شکسته شده!زانوهام خم شد
و دو زانو افتادم زمین نزدیک شدن پدر حوا رو حس میکردم حتی صدا زدن اسمم رو میشنیدم اما انگار یه حسی جواب دادن به این

romangram.com | @romangram_com