#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_551

ادامه حرفش تو گلوش خفه شد!صدای برخورد محکم گوشی مثل یک تو دهنی بود برام!با بهت به صفحه گوشیم خیره شدم بوق ممتد
گوشی نشون میداد که تماس قطع شد همه چیز مثل یه خواب بود برام!با هول دوییدم سمت اتاقم و اولین مانتو شلواری که دم دستم بود رو
پوشیدم سوئیچ ماشینی که ازاد به عنوان هدیه داده بود بهم رو از رو میزم چنگ زدم و با برداشتن گوشیم از خونه زدم بیرون...نفهمیدم
چجوری سوار ماشین شدم چجوری از پارکینگ اومدم بیرون چجوری با چشمایی که از اشک تار شده بود با سرعت رانندگی کردم فقط
میدونستم که باید برم
باید برم کرج
همون ساختمون
همون ساختمون نحس..یا صدای زنگ گوشیم زیر چشمی نگاهی بهش انداختم
ازاد بود...
خم شدم تا گوشی رو از رو صندلی بردارم که بخاطر سرعت زیاد ماشین فرمون ماشین از دستم ول شد...جیغی کشیدم و پام رو تا اخر
رو ترمز فشار دادم...بوق ممتد کامیون روبه روم تو گوشم مثل یه ناقوس مرگ تکرار شد اخرین چیزی که متوجه شدم ضربه ی شدید
سرم با فرمون بود و همهمه جمعیت و خاموش ی مطلق....
**ازنگاه ازاد*
اخه کجا ممکنه رفته باشه که یک روز تمام ازش خبری نباشه؟!هرجای ممکن رو گشته بودم..حتی بیمارستانا!اما انگار اب شده رفته تو
زمین!نگاهی به بابای حوا انداختم که با عصبانیت سرش رو میون دستاش گرفته بود
حوا حوا حوا کجایی لعنتی
دستی گوشه لبم کشیدم و به نقطه نامفهومی زل زدم نمیدونم چقدر گذشت که با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم با هول نگاهی به بک
گراند گوشیم انداختم شماره ناشناس بود،نمیدونم چرا استرس بدی افتاده بود تو جونم نفس عمیقی کشیدم و انسر رو لمس کردم:
_بله؟!
صدای سرد و خشک مردی پیچید پشت گوشی:
_سلام سرهنگ پوریا هستم،شما چندین مرتبه به خط ......0912زنگ زدین نسبتی باهاشون دارین؟!
تشخیصش کار سختی نبود!شماره حوا بود..بزور اب دهانم رو قورت دادم نگاهم رو به نگا ِه نگرا ِن پدر حوا دوختم دست از فکر کردن
برداشتم و با صدایی که انگار از اعماق چاق بیرون میومد گفتم:

romangram.com | @romangram_com