#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_549

متقابلا اخمی کردم و همونجوری که ضربه ای به پشتش میزدم گفتم:
_من خوشم نمیاد مسئولیتی که بر عهده منه رو ینفر دیگه انجام بده! ترجیح میدم خودم کارای خونه رو انجام بدم!
زیر چشمی نگاهی بهش انداختم مظلوم بهم زل زده بود لقمه دوم رو سمتش گرفتم و گفتم:
_بخور انقدر فکر نکن!
با قهر لقمه رو ازم گرفت و مشغول خوردن شد بعد از خوردن لقمه اش با یه حرکت دو طرف کمرم رو گرفت و من رو کشید رو پاهاش
با شیطنت گفت:
_خانوم بوسه صبح بخیرمون کوش؟!
چشمام رو چرخوندم و گفتم:
_عزیزم بهتره بگی ظهر!نه صبح!
با این حرفم چشماش برقی زد و گفت:
_خب پس بوسه ی صبح بخیر و ظهر بخیرم کو؟!
مشتی به کتفش زدم و پررویی نثارش کردم دو طرف شونه ام رو گرفت و از پشت به ارومی من رو خوابوند رو تخت قاشقی از شکلات
صبحانه رو برداشت و با شیطنت مالید به لب و چونه ام کمی خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
_چیکار میکنی دیوونه!
به محض لب باز کردم کاکائو وارد دهنم شد زبونم رو دور لبم کشیدم تا کمی از خراب کار ی ازاد رو درست کنم!روم خیمه زد و گفت:
_نخورش سهم منه!
با تعجب گفتم:
_چی؟!
مماس لبم گفت:
_حوای کاکائویی رو نخور!
تا خواستم لب باز کنم و چیزی بگم این لباش بود که حرفم رو تو گلوم خفه کرد
*
با صدای زنگ گوشیم کتابی که کنارم بود رو بستم و نگاهی به اسکرین گوشیم انداختم شماره ناشناس بود رو کاناپه نیم خیز شدم و با

romangram.com | @romangram_com