#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_548

_زنگ زدم پلیس..
مکثی کرد منتظر بهش زل زدم لقمه ای رو که با وسواس واسم درست کرده بود رو سمتم گرفت و اشاره کرد که بخورم لقمه رو از
دستش بلعیدم و با دهنی پر گفتم:
_خب؟!
درحالی که مشغول گرفتن لقمه ای دیگه بودگفت:
_زیادی بیخیالش بودم فکر کرده هر غطی میخواد میتونه انجام بده! از الان باهاش برخورد میکنم..به پلیس خبر دادم،الان مشغول
بررسی ان! گفتن که بزودی دستگیرش میکنن!..
لبخند غمگینی زدم بزور لقمه رو قورت دادم و گفتم:
_مرسی ازاد..
لبخند مهربونی به روم پاشید و لقمه دوم رو هم سمتم گرفت همونجوری که لقمه رو از دستش میخوردم گفتم:
_خودت هیچی نخوردی که!
با اخمی مصنوعی گفت:
_تو باید برام درست کنی دیگه!هی من هیچی نمیگم خانوم اصلا به روی خودش نمیاره!
خنده ی ارومی کردم و دست دراز کردم و تکه نانی از داخل سینی برداشتم و مشغول گرفت ِن لقمه ای براش شدم بعداز گرفتن لقمه کمی
خودم رو جلو کشیدم و با عشوه ای زنانه گفتم:
_بفرمایید سرورم..
کمی خودش رو جلو کشید و اول بوسه ای رو دستم زد و بعد با ولع لقمه رو خورد با شیطنت نگاهش کردم و گفتم:
_دیدی اخرش خودت صبحانه حاضر کردی؟!
ضربه ای به بینیم زد و گفت:
_نگاه من رو به چه کارایی وادار میکنیا! رعنا جون بفهمه از خنده ریسه میره!..همونجوری که لقمه ای دیگه براش میگرفتم گفتم:
_پس چی فکر کردی؟! از این به بعد مسئولیتا نصف میشن نصف کارای خونه با تو نصف بعدیش با من!
با این حرفم لقمه پرید تو گلوش و به سرفه افتاد با اخم گفت:
_عزیزم چند نفر استخدام میکنم کارا رو انجام بدن خب!

romangram.com | @romangram_com