#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_547
از شدت ترس به سکسکه افتاده بودم محکم بازوی ازاد رو گرفتم و پشتش پنهان شدم ناخواسته دوباره نگاهم کشیده شد سمت حموم اون
وان پراز خون و اون عکسایی که من تو دوران دوستیمون با عماد گرفته بودم!ازاد در حموم رو بست و برگشت طرفم سرم رو به
اغوش کشید و با صدایی که رگه های عصبانیت به خوبی توش مشهود بود گفت:
_میکشم اون کسی رو که بخواد تهدیدت کنه حوا به اتیش میکشم..!
هق هق ریزم بلند شد خدای من اونی که وارد خونه شده بود خیلی راحت در نبود ازاد میتونست بیاد داخل حمومی که من بودم!با این فکر
لرزی به بدنم افتاد بیشتر به ازاد چسبیدم به ارومی من رو از خودش جدا کرد و گفت:
_گریه نکن حوا..!
نمیتونستم خودم رو کنترل کنم مگه میشد گریه نکرد؟!قلبم هنوز از ترس تند تند میزد اروم خم شد روم و با ملایمت لبام رو شکار کردیکم هولم داد عقب و کامل من رو بین خودش و دیوار حبس کرد برای لحظه ای عقب نشینی کرد و زیرگوشم گفت:
_فکرت رو از هرچیزی خالی کن..به این فکر کن که قراره دوتایی از این شهر و کشور و هرچیزی که تورو تهدید میکنه بریم..
چشمام رو بستم و به اون روز فکر کردم با نشستن دوباره ی لبای داغ و سوزاننده ازاد رو لبام رشته افکارم پاره شد دستم رو دور
گردنش حلقه کردم با جون و دل همراهیش کردم هرلحظه شدت بوسمون اوج میگرفت بالاخره دست از سر لبام برداشت و با نفس نفس
پیشونیش رو به پیشونیم چسبوند کمی ازم دور شد و گفت:_بمون تو اتاق تا بگم بیان اینجارو تمیز کنن!
سری تکون دادم و حرکت کردم سمت اتاقمون..
*
وارد اتاقمون شدم و لبه تخت نشستم بشدت گرسنه ام بود نیم ساعتی میشد که داخل اتاق بودم از بیرون سر و صدا میومد دقیق نمیدونستم
چخبره اما انگار چند نفری وارد شده بودن دستی به شکمم کشیدم و اخمالو به در زل زدم یعنی نمیخواد بهم یه سر بزنه که زنده ام یا
مرده؟!خمیازه ای کشیدم و گوشیم رو از عسلی کنار تختم برداشتم و مشغول ور رفتن باهاش شدم نمیدونم چقدر گذشت که تقه ای به در
خورد و ازاد با یه سینی وارد شد همونجوری که به تاج تخت تکیه زده بودم با اخم نگاهی بهش انداختم نزدیکم شد و سینی رو کنارم
گذاشت اومد سمت چپم و کنارم نشست..با لبخند کوچیکی گوشی رو از دستم گرفت و گفت:
_گشنته؟!
اخمام رو بیشتر تو هم کشیدم و گفتم:
_چه عجب! یادت اومد منم تو این اتاقم!
خنده ی کوچیکی کرد و به سینی غذایی که کنارم بود اشاره کرد همونجوری که برام لقمه درست میکرد گفت:
romangram.com | @romangram_com